شیدوَش

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند ...

شیدوَش

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند ...

مرسی بی پایانم

امروزمون چه رنگیه؟ چه حسیه ؟ شاید مثل این نقاشی !!؟


مررسی  از هدیه ی فوق العادت سیاوشم،زیباترین هدیه بود برام .. واقعا خوشحالم کرد .. مررررسی که بالاخره تو این کار رو شروع کردی عزیز دلم.. :* مرسی از ایجاد انگیزه نوشتن و تجربه ی دوباره ی شور و ذوق خوندن متنها و نوشته های تو.. هم برای تو نوشتن زیبا و آرامش بخشه و هم خوندن متنهات شوق وصف ناپذیره.. ممنون از خلاقیت و ذوق و ایده های بی نظیر همیشگیت..

 باز هم مثل همیشه متنات پرید باید وقتی تا یه جایی نوشتی یه کپی تو کلیپ بورد بگیری که اگر اینطور شد داشته باشی عزیزم

امروز شدید سرما خوردم همین هفته که قرار شد کلی کار مثبت بکنیم اینطور شد ، اون هفته تو و این هفته من شهرزاد و بیان و مانا گرفته بودن و حالا من . حال جسمیم امروز اینطوره تا اینکه ببینم فردا چطورم..

راستی با دایی صحبت کردم و قرار شد یه 10 روزی برم تگزاس پیش دختر خالم و اونجا رو ببینم برای تغییر جا.. خودش هم بلیط رفت و برگشت رو برام میگیره و پنجشنبه قرار شد دوباره صحبت کنیم.. با شرایط و حالاتی که میبینم با اینکه میدونم شهرزاد خیلی دلش میخواد جابه جا بشه و از اینجا بره اما فکر نکنم اگر برم بیان چون سعید به ظاهر میگه که آره میایم ! اما شهرزاد گفت چند روز پیش گفته شیدرخ چه دلش خوشه فکر کرده الان ما میریم دنبالش ! احمقانست 5 ساله اینجان و هنوز هیچی نداره ! و همچنان هیچ قدمی برای تغییر شرایط بر نمی داره شخصیت عصبی و کاملا مریض که حتی محبتهاش هم حالات دیگه داره و از اذیت کردن لذت میبره!!! حرصها و عصبیتهای شهرزاد هم که روز به روز بدتر میشه برام دیدنش در این شرایط شدیدا سخته..

دروغ نگم حال خوبی ندارم میدونم دوست نداری این رو ازم بشنوی اما قرار شد که سانسور نکنیم...  نمیدونم اونجا رفتن همه چیز رو برام بهتر میکنه یا نه واقعا هیچ دیدی ندارم نسبت به اون طرف قضیه.. میدونم تا حد زیادی به خودم بستگی داره و میدونم به هر حال اولش سخته اما فعلا تنها راه چاره شده و فکر میکنم اوضاع از این بدتر نخواهد بود .. هر چند که شهر زنده ای مثل اینجا فکر نکنم باشه ولی باید برم ببینم چطوره.. از طرفی دوباره دل کندن از عزیزانی دیگه (شهرزاد و بچه ها) که احساس میکنم شهرزاد واقعا به حضورم نیاز داره خیلی سخته .. الان که این تصمیم رو گرفتم وقتی به دور شدنمون فکر میکنم فشار زیادی بهم میاد اما خوب میدونم که به خاطر عادت کردن به کسی و شرایطی نمیشه راه درست رو نرفت خصوصا که الان اینجا بودنم هم فشارش کمتر از دور شدنم نیست. مطمئنا سختتر از دور شدن از 22 سال خاطرات و دور شدن از تو نخواهد بود تنها چیزی که عذابش رو برام بیشتر میکنه تنهایی شهرزاده و حضور این همه آدم بیمار اطرافش که شدیدا در قبالش احساس مسئولیت میکنم اما با اوضاع کاری و شرایط زندگی اینجا راه دیگه ای هم ندارم مگر اینکه در زمان باقی مونده تا رفتنم یه اتفاق تازه همه چیز رو برام تغییر بده .. نبض زندگیم رو تا حد زیادی از دست دادم .. احساس خوبی نیست هرگز فکر نمی کردم اینقدر زندگی سخت باشه و یا بهتر بگم هرگز سختییه اینگونه نکشیده بودم ، شاید فشارهای روانی همیشه بود اما فشارهای زندگیی تنها خیلی زیاد و همه جانبه ست... خصوصا نمی تونم توصیف کنم که چقدر سخته که زبان خوبی نداشته باشی و نتونی صحبت کنی یه احساس ضعف خیلی بزرگ درونت ایجاد میکنه.. فعلا تنها باید زبانم رو کامل کنم و دلیل دیگه برای انتخاب رفتنم از اینجا هم اینه...

 افکار و حال امروزم اینه اما بهت قول دادم که تغییرش بدم و این کار رو میکنم بهترینم ، به هر حال تا بخوام در شرایط مطلوب قرار بگیرم  زمان و انرژی زیادی رو باید صرف کنم ، 7 ماه برای ایجاد زندگی با امکانات زیر صفر مسلما زمان زیادی نیست، اما تنها افسوسم اینه که قدمی نتونستم پیش برم .. اگر از ابتدا رفته بودم تگزاس فکر میکنم خیلی پیشرفتم بیشتر بود تا الان! دختر خالم آدم موفقیه و راهنماییها و کمکهای زیادی برای اینکه راه ها رو بشناسم میتونست بکنه که متاسفانه اینجا چنین کسی نبود... امروز تنها منتظر یه استارت و یه تغییر کوچیک با داشتن حداقل هام ، برای اینکه تمام تلاشم رو بکنم برای تغییر اوضاع و شرایطم، امیدوارم این استارت زده بشه !

متن طولانیی شد.. نمیدونم چی نوشتم اولین متنم شاید نباید اینگونه بود اما تمام اتفاقات و احساسات و مسائل و درگیریهای فکری امروزم رو برات نوشتم عزیز دلم.. با این مریضی و این خستگی کمی پراکنده شد فدات شم :*

چند روزی میشه که همش در حال مرور خاطراتمونم .. احساس عجیبیه تا این حد زنده بودن ، نزدیک بودن  و لمس تک تکشون  اونم پس از تقریبا 22 ماه ندیدنت .. بی رقیبی برام سیاوشم! یاد ندارم لمس چنین احساسی رو درمورد هیچ کس در زندگیم .. به امید دیدار دوبارتم فرصت زیادی تا تولدت نیست باید بتونم در هر کجای دنیا شده کنارت باشم ... خواسته ی زیادی نیست! آرزومه وقوع چنین اتفاقی و تمام تلاشم رو برای برآورده شدنش خواهم کرد..

تا همیشه میپرستمت بی پایانم... :x :*

شیدرخ کوچولوی سیاوشم        

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد