داره ۲ سال میشه فقط ۳ روز تا ۲ سال باقی
مونده نمیدونم باید بگم زود گذشته یا باید بگم خیلی طولانی بود ! فقط
میدونم ۲ سال پیش چقدر این روزها پرفشار و سخت و غیر قابل باور بودن!
انگار اتفاقات واقعی نبودن ، همه چیز محو بود! در اوج گیجی و ناباوری،
تنها شاهد وقوع اتفاقات و شنیدن حرفها بودم! مثل یه حکم اعدام و نزدیک
شدن لحظه ی اجرای حکم! یادته تو ایستگاه راه آهن با هم که تلفنی صحبت
میکردیم ،گریه میکردم میگفتم نمیخوام برم سیاوش! هنوزم اون صحنه رو که به
خاطر میارم و اون احساس رو ،قادر به بیان حالتی که درونم بود نیستم!
انگاری یه بچه رو میخواستن از پدر و مادرش جدا کنن و هق هق گریه و اون لحن
ملتمسانش برای اینکه این اتفاق نیوفته! ولی میدونه که به هر حال این اتفاق
میوفته! پیش از اون و پس از اون هرگز چنین احساسی رو تجربه نکرده بودم! چه
حس بدی بود! یادمه وقتی کوچیک بودم وقتی بابا دعوام میکرد و گریه میکردم
میگفت گریه نکن اگر گریه کنی تنبه میشی ! بغضم رو به زور میخوردم اما بازم
اشکام همینطور میریختن و تنم به خاطر فرو خوردن بغضم میلرزید. بزرگتر که شدم در مقابل بابا همیشه با گریه مقابله میکردم و همیشه این حس بود، جز با دیدن اشکش که روزی فوت مادربزگم
برای اولین بار دیدم هرگز مقابلش گریه نکردم و بعد از اونم وقتی که
میرفتم! در مقابل بقیه هم کم پیش میومد گریه کنم تا به تو رسید! پیش تو
شدم اون بچه که هر چی میشد میزد زیر گریه!! هنوزم اون فیلمی که ازم
گرفتی رو میبینم ناراحت میشم و حس بدی دارم !!!
تو اینم مثل
همه ی چیزای دیگه استثنا شدی!!!! بعضی از این استثنائات رو دوست ندارم مثل همین گریه... خیلی وقته گریه نمیکنم! اثر برخورد
بابا همیشه درونم مونده به نوعی! دیدن شهرزادم که بیشتر این حس رو درونم کشت... اون مقاومت برای جلوگیری از رها شدن بغض مگر در تنهاییم اکثرا بود،که جدیدا در تنهاییم اینطور شدم! حس بهتریه.. هر چند که بازم در برابر تو نمیدونم باشه یا نه! راستی امروز مادربزرگم فوت کرد! آخرم نشد برم ببینمش
خیلی منتظر دیدنم بود و برای این خیلی ناراحت شدم .. از زمانی که اومدم
اینجا همش زنگ میزد میگفت شیدرخ بیا تا ببینمت یه وقت نمیرم و نتونم
ببینمت به بیژن میگم کارات رو درست کنه که بیای اینجا منم میگفتم چشم
ننجون باید گرین کارتم رو بگیرم تا بتونم بیام اینطور نمیشه... اصلا فکرش
رو نمی کردم این اتفاق بیوفته! هر چند که راحت شد خیلی سخت بود براش ،
پیری شدید! اذیت میشد این اواخر
:-< تنها
چیزی که دایی گفت و عذابم داد این بود که یه هفته ای بود تو بیمارستان
بستری بود سکته ی دوم و کما! و این یه هفته دکترا هیچ سرمی بهش وصل نکردن
تا به خاطر کمبود آب و غذا از گشنگی بمیره! چون اگر میموند بیشتر اذیت
میشد! حس بدی بود نمیتونم توصیفش کنم!! اینکه مجبوری کسی رو که برات عزیزه
بزاری از گرسنگی و تشنگی بمیره!!!! غیر قابل لمس بود :-< اما واقعیت و
بهترین راه برای کمتر درد کشیدنش!
امروز 5 صبح فوت کرده بود و با دایی که حرف زدم همش گریه میکرد! مامانم یه غم و بغض و لرزش تو صداش بود که شدید ناراحتم کرد..
اینکه
کنارش نیستیم خیلی غم انگیزه! 95 سال زندگی، مرگ طبیعیه! اما به هر حال
برای فرزند سخته و از سوی دیگه دیدن غم اونا برای بچه ها...:-<
چند
روزی هست که ازت خبری ندارم... میخواستم فقط چند کلمه ای بنویسم از گذر 2
سال که بازم به حرفهای دیگه کشیده شد و بازم غم شد عزیزم ببخشید...
به هر حال اتفاقاتیه که میوفته! خودمم خوبم و منتظرم بهمن اینا سر اون
جریان کار یه قراری تنظیم کنند و اگرم نشد بعد از کالجم هونطور که بهت
گفتم اگر اورنج کانتی تونستم کاری پیدا کنم برم اونجا... ببینم دیگه به
کجا میرسه این کاره
امیدوارم که تعطیلات خوبی داشته باشی فدات شم.. مواظب سیاوشم خیلی باش .. میبوسمت بی رقیبم :*