شیدوَش

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند ...

شیدوَش

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند ...

یک روز دیگر و تکرار مکرر روزها...


شرکت منیر و پیاده رفتنمون تا دم برج اولین بار و آخرین بار... با کفش پاشنه بلند و خاک و گل اونجا.. وقتی میومدم سوار تاکسی یه بار رد کردم اونجا رو و دوباره مجبور شدم دم یه پل هوایی پیاده بشم و بیام اونور اتوبان ،سوار شم و برگردم ... و بالاخره تو رو با هدفون تو گوش و خوشحال پایین تپه و انجا که کارگرا داشتن درست میکردن بببینم و غرغر کردنام تا رسیدنمون اون بالا... p: :*... یادته!


عجب دلتنگی بدی دارم امشب...

الان یه کلیپ دیدم که خیابونها و مغازه ها و روستاها و شمال و جاده چالوس و همه اینجاها رو نشون میداد... نمیدونم چرا اینطور دلم خواست که اونجا باشم ! با اینکه نه وطن پرست و ناسیونالیستم و نه میدونم شرایط اونجا شرایط ایده آلیه که آرزوی اونجا بودن رو داشته باشم ! اما شدید دلتنگم برای تک تک خیابونها و کلا حال و هوای اونجا ....شاید هنوز اینجا اونقدر جا نیوفتادم که به لذت اینجا بودن برسم! با وجود تمام آزادیهاش و تفریحات و فضاهای مختلفش بازم دلم میخواد اونجا باشم! شاید بعد از یکبار اومدن به اونجا بتونم بگم حسم حقیقیه یا نه ! احساس میکنم اگر این حس ادامه دار بشه بعد از تموم شدن تحصیلم اگر بحث انتخاب پیش بیاد دوست دارم اونجا زندگی کنم و تنها سفرهای مختلف به جاهای دیگه داشته باشم... زمان مشخص میکنه شاید بعد از چندین سال و بازگشت دوباره حس کنم که اونجا نمیتونم زندگی کنم!!!

این طرح تازمونم دلتنگی مضاعف داره میشه! هر چند که لازم و خوبه شاید! اما  از اینکه حس میکنم اینم داره تبدیل به یه عادت و یه قانون مسخره و یه جبر میشه که بازم این دوری لعنتی به وجودش آورده احساس بدی بهم دست میده!! فکر میکنم اگر اینجام نبود و هیچ خبری ازت نداشتم اون زمان چه حسی داشتم! شاید همش به خاطر زیادی تنها شدن و  عدم ارتباطم با هر کسی حتی از طریق تلفن باشه  و سرکار رفتن حلش کنه... متاسفانه  یا خوشبختانه عادت همیشه رو هنوز دارم و حتی تو  کالجم اصلا نمیتونم با هیچ کس ارتباطی برقرار کنم! اکثر کلاس ایرانین و با وجود مطرح نبودن مشکل زبان باز هم حضور حصار همیشگی بین خودم و دیگران رو احساس میکنم.. البته علاقه ای هم ندارم به ارتباط با افراد ایرانی در این زمان چون لااقل اگر بخوام ارتباطی داشته باشم ترجیح میدم دوستی داشته باشم که باعث پیشرفتم در زبان هم باشه نه در بین افرادی در سطح خودم! و از سوی دیگه مثل همیشه با اینکه کنجکاویها رو احساس میکنم و از گفتن سلام و خدافظ ها و نگاهها مشخصه دیگران هم ارتباط رو از این حد و بعضا سوالها و برخوردهای تصادفیشون نگه میدارن ! و این برام خیلی جالبه که سالهاست حس میکنم این حالت اطرافیان رو و شاید دقیقا دلیلش رو نمیدونم! شاید هم برداشت همون نگاه اولیه که خیلی ها بهم گفتن ! که حس مغرور بودن و به اصطلاح قیافه گرفتن رو به دیگران القا میکنم مطرحه!! که خوب در اونم حالت شخصیتی و نوع برخوردهایی که باعث این نگاه میشه رو نمیدونم! 

اما در کل این تنهایی هم برام داره به یه آرامش و آزادی تبدیل میشه و ازش مفهوم دیگری میسازم و به اینکه در ۲ ماه آینده با تغییر مکانم چه کارهایی باید بکنم و اولویت بندیها و شروع تازه فکر میکنم و دیگه تنها بودنم حالت آزار دهندش رو جز گاهی که اونم شاید بیشتر از عدم آزادیم برای حمل و نقل باشه و شاید معدود زمانی هم نیاز به  همصحبتی که به هر حال همه گاهی نیاز دارن، از دست داده...از طرفی هم این هدیه ی خوب تو و فراهم آوردن این بستر برای نوشتن و صحبت باهات تا حد زیادی این نیاز هم حذف کرده... 

بگذریم از این حرفها ... بزار یکم هم از کارای امروز برات بنویسم صبح که زود بیدار شدم با وجود اینکه دیشبم دیر خوابیدم و ساعت 5 و 6 بود .. شهرزاد  نبود و ساعت 9 از صدای خنده و بازی مانا و بیان بیدار شدم که وقتایی که بیدار میشن و میبینن شهرزاد نیست میان کنار من میشنینن یا دراز میکشن آروم بازی میکنن تا بیدار شم ! گفتم حتما گشنشونه ، یکم بازی بازی کردم باهاشون و بلند شدم دست صورت اونا و خودم رو شستم ..مانا حالت سرماخوردگی داشت آبریزش بینی و عطسه ، چای گذاشتم که یه چیز گرم بخوره با نون پنیر و بعد یکم کارتون دیدیم تا شهرزاد اومد، اونم سرش شدید درد میکرد ... مانا رو که می خواست ببره ساعت 11 و نیم کلاس بیانم برد، منم گرفتم خوابیدم  تا 3 همشم خواب استخر میدیدم نمیدونم چرا همش از این استخر میرفتم اون استخر و همش داشتم شنا میکردم! (آه الان که این رو گفتم  یادم افتاد دلیل دیدن استخرهای متفاوت رو !! روزی که کلاس ورزش بودم و میدویدم تو تپه ها ، خونه های اطراف 3 تاشون استخرهای بامزه ای داشتن ! تمیز و قشنگ نبودن خیلی، اما حالتهای ماری داشتن و خیلی هم بزرگ نبودن که توجه م جلب شد که استخرن یا چیز دیگه که بعد به این نتیجه رسیدم استخرن الان خوابم رو خیلی نزدیک به اون تصاویر میبینم پس احتمالا برای این بود)

 خلاصه دوباره ساعت 3 از صدای خوردن اسباب بازیها به هم چشامو باز کردم و دیدم بیان نشسته و آروم داره بازی میکنه! که تا دید چشام بازه بغض کرد و گفت مامی ( خیلی برام جالبه که وقتی بیدار میشن بیدارت نمیکنن! بازی میکنن تا خودت بیدار بشی!) خلاصه بهش گفتم جونم عزیزم مامان نیست؟ دوباره با بغض گفت مامی... که فهمیدم حتما اینم خواب بوده و شهرزاد رفته دنبال مانا و اینم تازه بیدار شده دیده خوابم و شهرزادم نیست شروع کرده با اسباب بازی ظرفهای آشپزخونه بازی کردن... عاشق عروسک و ظرف و ظروف و خلاصه اسباب بازیهای دختراست... به این عروسکای بچه شکل هم میگه bibe در واقع baby رو بی بی تلفظ میکنه ... بغلش میکنه ، بوسش میکنه ،بهش غذا میده ، تو کالسکه میزاره میچرخونتشون و هر کاری که با خودش میکنی یا مانا وقتی بازی میکنه براشون میکنه ... دلت میخواد گازش بگیری بعضی اوقات از بس کارای بامزه میکنه... عصرم که شهرزاد باز کلاس داشت و رفت سعید غذا درست کرد و براشون کشیدم و دید برای مانا رو گذاشتم خودش بخوره نزاشت دهنش بزارم برای اونم گذاشتم رو میز جلوی مبل و خلاصه تقریبا همه رو ریخته بود زمین تا بخوره!  بعدش تلویزیون یه فیلم میداد نشستم دیدم ... توی فضای دانشگاهی و رقابتها بود و یه حس خوبی بهم داد و احساس کردم چقدر دلم حضور در چنین فضایی رو میخواد! رقابت و احساس رضایت از خلق کارهای جدید.... امیدوارم زودتر بشه ( راستی بزار به این نکته اشاره کنم که چقدر کاربرد تلویزیون اینجا با ایران متفاوته! اینجا اصلا تلویزیون اون حالت انزجار و مسخرگی رو نداره و کانالها متنوع و خصوصا یادگیری زبان همش ترغیبت میکنه به نشستن و تماشا کردن و در واقع کاملا جنبه مثبت داره به جای منفی! اوایل دید ایران رو داشتم و نسبت بهش حالت تدافعی داشتم اما الان تقریبا دارم میزارم توی کارایی که باید هر روز انجام بدم چون بزرگترین عامل برای بهتر شدن زبانمه و بعضی از برنامه و کانالاشم فوق العاده جالبه..) خلاصه الانم که اومدم و نشستم پای سیستم... شهرزاد فیس بوکش باز بود و میگفت نمیتونم برم توی بازیم یه بازی میکنه کشاورزی باید بکنه مربوط به فیس بوکه و گفت مزرعه هامو درو نکردم و الان حتما همه چیزایی که کاشتم خراب شده !!!! خلاصه منم نتونستم کاری کنم .. چند تا کلیپ که دوستاش گذاشتن دیدم ( که اون کلیپی که اول گفتم هم جزوش بود) و بعدم یه سر به صفحه ی تو زدم و لینکات رو نگاه کردم، زیاد بودن و فرصت دیدنشون رو نداشتم تنها یه نگاه کلی کردم و عکسات رو دیدم... مثل همیشه زیبا بودن عزیزم :* شاید فیس بوکم رو دوباره فعال کردم!!! خلاصه الانم که دارم برات مینویسم.... بسه دیگه چقدر زیاد شد ! میخواستم تنها چند خط بنویسم و دوباره کلی شد جای تو هم مینویسم...   مواظب سیاوشم باش... میبوسمت بهترینم... روزت بخیر..

شیدی....



به یاد بام تهران! یادته با آرمان رفتیم ؟ ماه رمضان بود و حلیم هم گرفتیم رفتیم تو اون جاده های پیچ در پیچ و تاریکش تا برسیم اون بالا چقدر خندیدیم ..  بعد اون بالا و یه زیر انداز انداختیم و نشستیم حلیم خوردیم یکم دراز کشیدیم  دوتا ماشین دیگه هم بودن ، آهنگ گذاشته بودن میگفتیم چرا نمی رن! و یه ساعتی تو تاریکی اونجا بودیم و برگشتیم اولین بار و آخرین باری بود که اونجا رفتم... فکر کنم همون روزی بود که آرمان منو سوار کرد و با هم اومدیم دنبالت از تونل تجریشم اومدیم تا حالا اونوری نرفته بودم ...! وووووای سیاوش همون شب بود که منو اومدید برسونید روی پل فردیس از پشت ماشینه زد به سپر؟ فکر کنم همون شب بود...چقدر ناراحت شدم و اعصابمون خورد شد.. راستی به کی پول دادیم اونی که اومد سپر رو درست کرد یا اینکه به اونی که زده بود؟ دیدی حافظه ی منم کار نمی کنه!! آخه سرد بود و تو ماشین نشسته بودم تو هم گفتی نیام بیرون... بعدشم تنها یه تصویر یادمه که جلوی پمپ بنزین واستاده بودیم ! نمیدونم چرا یاددددم نمیاد که بازززز... فقط این صحنه هم تو ذهنمه که برگشته بودی رو به عقب داشتی باهام حرف میزدی! فکر میکنم شاید یادم اومد!!

باز هم نوشتن برات و یاد خاطرات و درگیر شدن ذهنم با گذشته دلتنگی رو از یادم برد ... مرسی عزیزم ... :*


تقویم تاریخ...


خوب دوباره از متن دیروزم برات مینویسم عزیزم که همش از دست رفت... چقدر دلم سوخت مطمئنا دیگه نمی تونم تمام نکات اون  رو بنویسم و خوب الانم چیزهای دیگری خواهم نوشت...


دیشب به ذهنم رسید که دفاتر خاطرات هر سالمون رو مرور کنم و ببینم در این روز چه اتفاقاتی افتاده... دیروز 28 مهر بود و به کلیت متن دیشب اشاره میکنم که 28 مهر 85 جمعه بوده که تو با آرمان بهشهر و ساری بودی... بیست و ششم شب ساعت 10 بلیط داشتید و قبل رفتنتونم اولین جلسه کلاس والسمون بود ... برای خودمم که اون روزها اصلا روزای خوبی نبوده و درگیرهای فکری زیادی داشتم بحثم با بابا و نبودن تو ( آخه 4 روز قبلش تازه از شهسوار برگشته بودی) و خلاصه مسائل و مشکلات اون دوران که توی فشار قرارم داده بودند... بیست و هفتمم که چون تو نبودی و حال روحیم خیلی خوب نبود و پنجشنبه بوده و پنجشنبه ها بدون تو شرکت معنا نداشت زنگ زده بودم که حالم خوب نیست مریضم و نرفته بودم شرکت...

 از سال 86 هم تنها دفتر خاطرات تو رو دارم که از 28 شهریور تا 19 آبان متنی ننوشتی و به تیترهایی اشاره کردی که توی اون 50 روز اتفاق افتاده بودن که نمیدونم کدومش توی این روزها بوده بزار یه قسمت از متنت رو بنویسم که 19 آبان نوشتی ..


دیدی ؟ 50 روز گذشت ! متن قبلی هم نیمکاره موند! یادم نمیاد کی و کجا بودم ! حالا چکار کنم؟ کلی اتفاق افتاده ، از کجا بنویسم ؟ از اون افسردگی و حرفاها! از کافه هایی که رفتیم ، از یک روزه خوب و قشنگ به روستای شهرستانک و جاده چالوس و عکسهایی که گرفتیم و شیطنتها و اون مشکل من که هنوز هم یادم میاد عصبانی میشم ! یا از اون دفعاتی که اومدم پیشت و اون خانومه که زنگ میزد و ول نمیکرد و(یادم نیومد کی رو گفتی) و عصبانیت های همیشگی من ، از این 7 تا فیلمی که زحمتش رو کشیدی، از سفر 3-4 روزه من به شهسوار که نچسبید و جدا مزخرف بود ، از کار جدیدم با رضازاد و دیدار سه نفری مون در رستوران برج اسکان ، از لباسهای گرونی که خریدم، از جریانات اخیر مهسار و محمد ، از دپرس بودن های آرمان .... ( از این قسمت میگذرم چون زمانش معلومه و میزارم برای زمان خودشون) اینام نمیدونم مربوط به کی میشه : اون شبی که بعد از باز پرسپولیس و استقلال با مجید رفتیم بنفشه ، سرد بود و عکس گرفتیم ، یا یه باری که با هم رفتیم و بغلی و شیطونیهای تو... دیگه هر جایی هر کاری ! چه رکوردها و خاطراتی....

این قسمتی از دفتر تو برای سال 86.... :*

دفترهای 87 هم که جلو دستم نیست الان که ببینم چه میکردی تو کمد تو چمدونمه و در آوردنش سخته! اما به زودی درشون میارم .. دوران سربازیت....

امروزم که 29 مهر متن بالا که شامل امروزم میشود برای سال 86 اما بزار برگردم به 85 و دفتر خودم.. این متن رو برات بنویسم که نوشته بودم 


29/07/85 شنبه...

امروز بهم گفت .. چیزی رو که نمیدونم چرا با شنیدنش حالم اینطوره! چند وقتی بود که میخواست بهم بگه و میگفت چیزی رو باید بهت بگم ولی میخوام کمی زمان بگذره ... اما امروز بالاخره گفت... گفت که شیدرخ من تو رو انتخاب کردم! اما نمیدونم چرا جز جاری شدن اشک اتفاقی نیافتاد... روی یه نیمکته پارک کنار متروی بهشتی ، تو سکوت و تاریکی شب .... گفت حقیقتیه که درون خودش یافته اما برای من تنها رویایه که هنوز ازش بیرون نیومدم ! چرا ؟نمیدونم! شاید حقیقت رو زمان مشخص میکنه ، انتخاب رو آینده میسازه و باخودش همراه میاره چه شیرین چه تلخ... هیچ حرفی نمیتونه باعث بشه ازش تصویری بسازم جز هنگامی که در حال اتفاق و بیوفته و لمسش کنم .. صحبت تنها امیدی رو ایجاد میکنه .. تجربه بهم باور اتفاقات در حال رو آموخته نه امید به حرفها و رویاهای زیبا ... شاید شنیدن کلمات و جملاتی که برات زیباترین اتفاقا روزی سخترین ها رو بسازن.... نمیدونم چرا اینطور شدم ... شاید تخیل کودکانه رو با تمام زیبایی و دلفریبیش کنار گذاشتم ! الان تنها هر چیز رو در حال میتونم باور کنم .. تلخ یا شیرین.. باید آمادگی هر نوع اتفاقی رو داشته باشم...

آخی چه کووووچولو بودم نه... یادته اون روزو... فکر کنم همون روزی بود که سه تا سرباز اونطرف تو پارکش داشتن تاب و اله کلنگ بازی میکردن .. اون پرژکتوره  بالای اون ساختمونه طرف وسایل بازی که یه جایگاه برای سربازام کنارش بود ... فواره های اون پارک که گاهی باز که بودن فرار میکردیم که خیسمون نکنن... آخ یه خاطره دیگه ...جالبه نه! بعد از اون دقیقا تو همون پارک بحثی مخالف این بحثمون مطرح شد که بعدش آروم آروم رفتیم سمت متروی مفتح و روی یه نیمکت از فضای سبز روبروی اونجام چند مین نشستیم سیگار میکشدی و همینطور بحث میکردیم و یه سری حرفها پیش اومد و یه چیزی گفتی که کلی ناراحتم کرد بعدش بلند شدیم رفتیم تو متروی مفتح.... بزغاله من... هنوز اون حرفت یادمه چقدر بهم برخورد... سیاوش نامرددد! (به لحن خودم بخونش).

اینم از خاطره امروزمون در 4 سال پیش ... یادش بخیر... همه چیز چطور گذشت و الان به کجا رسید .... شاید این دورانم لازم بود و همین دوران باعث ساخته شدن زیباترین روزها برامون بشه... آخی این رو هم که گفتم یاد اون دوتا پنجره روبه رومون تو متروی صادقیه افتادم ... یادته! فکر کنم اولین باری بود که باهام اومده بودی تا متروی صادقیه یا دومین بار... گفتی : اون دوتا پنجره کنار هم رو نگاه کن یکیشون چراغاش خاموشه و دیگری روشن ... تو یکیشون ممکنه زیباترین اتفاقات در حال وقوع باشه و تو دیگری بدترین اتفاقات... باید سعی کرد که بهترینها و زیباترین ها رو ساخت... چه مثال قشنگی بود برام... همیشه فوق العاده بودی سیاوشم... از اون به بعدم اونجا شد جایگاه نشستنمون.. نزدیک واگن خانومهام بود...

برای امشب کافیه... متن دیروز کاملا تبدیل به یه چیز دیگه شد و سیر اتفاقات و حرفهام بکل تغییر کرد... وقت زیاده برای اشاره به اونهام ... بادیدن نظراتم که  فهمیدم حریم کاملا خصوصی نیست برای نوشتن هر چیزی  ...

اینم از تقویم تاریخ امشب ... یادته ساعت 7 صبح هر روز از رادیو.. هر بار که صداش میاد تو ذهنم  یاد دوران مدرسه میوفتم ... آخه بابا همیشه تا بیدار میشد رادیو رو روشن میکرد و همیشه وقتی اون شروع میشد داشتم یا لباس میپوشیدم یا صبحانه میخوردم که بدوام برم یا به سرویسم برسم تو دبیرستان یا هم دوران راهنماییم  برم دنبال دوستم با هم بریم... حالام اینام:  3 و 4 سال پیش در چنین روزی.....

دوستت دارم هر سال که میگذره  ژرفتر از سال قبل... باز هم شدیدا دلتنگتم و منتظر رسیدن شنبه ... فقط یه فوتت مونده با مرور خاطرات دلمو باد میکنم تا شنبه بشه و دوباره فوتش کنی ...

شیدرخ کوچولوی نقطه گل کن تو...

:(((((

ووووواییی سیاووووووووشم کلی متن نوشتم برات و همش پرید باورررررررم نمی شه ..... دیگه توان دوباره نوشتنش رو ندارممممممم زحمات 3 الی 4 ساعتم به هدر رفت.... میرم بخوابم... تا شاید فردا بتونم دوباره بنویسم... دیگه مغزم نمی کشه... :-< همیشه تو ورد تایپ میکردم نمی دونم چرا امشب این کار رو کردم که همینجا تایپ کنم.... کپی تو کلیپ برد هم گرفته بودم یادم رفت تو ورد ببرم و کپی از یه لینک بعدش گرفته بودم... هیییی.... شد دیگه ...

تنها این یه قسمتش رو تو ورد دارم.. بزار لااقل این رو هم برات بزارم....


امروز کلاس ورزش داشتیم... واقعا چقدر در روحیه تاثیرگذاره ! دوشنبه ها بعد از کلاس یه شور و انرژی تازه میگرم... حدودا ۴۰ دقیقا هر کس میره برای خودش تو تپه های کالج میدوه یا راه میره بعدش همه جمع میشن و تمرینات گروهی میده... معلمشم یه مرد سن بالاست که حالت چهره و اندامش من و شهرزاد رو شدیدا به یاد بابا میندازه ! خیلی بامزست و با انرژی... تمام مدت رو خودش هم میدوه.. و حرکات رو به قدری قشنگ و منظم میره که آدم لذت میبره. کلی هم شوخه و همش از دستش میخندیم... جلسه دوم بود میگفت من اکسیر جوانی و شادابی رو پیدا کردم میخوام به شما هم بدم اگر به حرفام گوش کنید... خلاصه کلاس خیلی خوبیه ورزش و تغذیه سالم و درست... منظره اونجام خیلی قشنگه وقتی میریم برای دویدن ... هر دفعه جاتو کلی خالی میکنم  خلاصه امروز بعدازظهر خوبی بود کاش ۳ روز در هفته کلاسش بود...

بازم از شرایط و اوضاع اونجا کلی ناراحت شدم و کلی عصبی از اینکه چرا نمی شه کاری کرد... امروز هم دوباره زنگ زدم به وکیل و این هم همون مسائل رو مطرح کرد... هنوز امیدم به همون ویزای کاریه... که به محض قرار گرفتن در یه ثبات نسبی اقدام خواهم کرد... تا بعدش ببینیم چی پیش میاد... شاید زد و یکبار شانس بهمون رو کرد و توی لاتاری برنده شدی بهترین خبر زندگیم میتونه باشه...


فعلا همین عزیز دلم یه کاری کرده بودم که همش پرید اما فردا دوباره برات مینویسمشون... مواظب سیاوشم باش .... :*

عصر یکشنبه ...


عصر یکشنبه مثل عصرای جمعه ایران ..تنها تو خونه همه جا تاریک و تنها صدای موزیکی که برام گذاشتی .. مرسی از آهنگ و سلیقه ی همیشه بی نظیرت... بیشتر از همیشه دلتنگ و بی تابتم ... شمارش روزا برام سختتر شده ... منتظرم دوباره شمارش معکوسمون شروع بشه...  متنت رو بارها خوندم و آهنگ رو گوش دادم و تمام حست رو لمس کردم و باز هم به تشک و پتو و بالش صمیمی و امن همیشت حسودیم شد... چه غریبانه انتظار میکشم و تصاویر حضورم و کنارت میسازم ... تصویرهایی برای داشتن یه زندگی که نه به تکرار برسه و نه مبدل به عادتی بشه .. زندگیی در اوج لذت  ... بدور از تمام گذشته هامون به دور از تمام ناسازگاریهای و سختیها ..  در یه فضای آمیخته با تمام علایقمون... ساختن و ساختن و هرروز چیزی جدید ساختن و جایگزینشون با تمام افکار مختل کننده و تمام تصاویری اینچنینی ، به قول خودت برهم زننده و در تداخل با تمام واقعیتها و تجربه های دیگران ... مثل همیشه حست قابل لمس بود و تجربه شده... فقدان عشق کافی و نبود تفاهمها و مشکلات مختلف زندگیی خانوادهامون و از طرفی آسیبهای وارده به خودمون... تلخی گزنده و همیشگی که هیچ کاریش نمی شه کرد.. صحبت تو ماشین بودن رو کردی ، یاد زمانهایی که جایی میرفتیم با مامان و بابا افتادم و اینکه نمی شد توی ماشین باشیم و مامان و بابا بحثشون نشه ! سر مسائلی کاملا الکی و بدتر از همه چیز حرفها و بحثهای همیشه تکراری و بی حاصل که از رفتن به هر جایی پشیمونمون میکرد ! همیشه تکرار بود.. شده بود عادت اگر بحث نمی کردن عجیب بودو هممون تعجب میکردیم.. الانم که دیگه تنها ی تنها شدن... نمیدونم چی کار میکنن!! سینا هم رفت شیراز برای گذروندن و گرفتن مدرک مکانیک برای 2 سال... شاید دوری از بچه ها به هم نزدیکترشون کنه!  دیدن تمام این مسائل سخته ... کاش زندگی اینگونه نداشتن که شاید امروز ما هم خیلی متفاوت تر بودیم... حرفت و ترست رو از نگاه به این زندگی و تاثیرش بر کل ارتباطمون رو هرگز فراموش نمی کنم... شاید اگر به نوع دیگری زندگی رو تجربه کرده بودیم الان همه چیز رنگ دیگری داشت.. تنها امیدوارم گذر این زمان و تجربه این مسائل بتونه به جای تخریب تمام احساسها و زیبایی یه زندگی سیر مثبتی رو طی کنن و باعث ساختن یه زندگی بشن بدور از تمام تصورات و خاطرات بر جا مانده و در نهایت تازه گی و زیبایی... شاید بتونیم طمع لذتهای نچشیده رو به بچه های خودمون هدیه کنیم و کنارشون خودمونم از تجربه ی زندگیی به نوع دیگه لذت ببریم... روزی که از این دوران عبور کنیم به حضور تکرارنشدنیت قسم می خورم که زیباترین لحظه ها رو خلق می کنیم حتی در سختترین بحرانها...درباره بخش آخر نوشتت هم باید بگم مثل همیشه از نگاه منطق گرات خوشحال شدم و همین طرز نگرش و قدرتت در کنترل هر چیزی باعث شده که هیچ وقت تجربیاتت برام نگران کننده و ناراحت کننده نباشه و اعتماد و اطمینان کاملی بهت داشته باشم... :*

دلم عجیب گرفته... درونم یه فشار شدیدیه..  یه لحظه رفتم به یه روز  تو شرکت عباس آباد ! تنها بودیم عصر یه پنجشنبه که گاهی تنها میشدیم یادته نوبتی شده بود با برزین اینا ! زمانی که میخواستیم بریم بیرون یه بارون خیلی تند گرفته بود و نشسته بودی روی تاقچه ی پنجره اتاقت و سیگار میکشیدی منم روبروت نشسته بودم و حرف میزدیم .. یه حس دلتنگی و گرفتگی خاص به همراه یه آرامش و لذت از باران شاید.... بعدشم اگر درست خاطرم باشه رفتیم M&M ... آخخخخخ یاد اولین روز رفتنمون بهM&M  افتادم ... یادته چه روز قشنگی بود!! دنبال یه کافی شاپ میگشتیم که بریم ، یه دونه روبروی مهناز بود ، خوشمون نیومد گفتی یه دونه کافی شاپ دیگه تو یه خیابون جلوتر دیدی که نباید بد باشه ، رفتیم طبقه بالا کنار اون ستونه ...  روزی  بود که پر از انرژی و یه شور خاصی بودیم که با فضا و موسیقی و برخورد کارکنان اونجا تشدید شد و شاید به دلیل همین شور و ذوق و زیبایی حضورمون برای اولین بار در اون مکان  M&M   برامون شد خاطره انگیزترین و آرامشبخش ترین کافی شاپ و مرکز خاطرات خوش ... فکر کنم اون شال راه راه پشمیه که  قرمز و قهوه ای و کرم بود سرم بود با اون سارافونه که از مسترپیچ گرفته بودیم  ..   یادمه که اولش کلی درباره یه کتاب حرف زدیم ولی یادم نیست چی بود .. شمع روی میز که روشنش کرد، غافلگیرشدن و لذتمون از آهنگهاش ... یه دفعه دیگم که اون سی دی  پارادایس رو گذاشته بود کلی لذت بردیم و موقع حساب کردن ازش پرسیدی موزیک چی بودن... هر بار موزیکهای جدید بردنات .. واااای عجب حسی باورت نمی شه هوا  بازم دقیقا به اون لحظه ها کشوندم دقیقا همین ساعتهایی که از شرکت میومدیم بیرون ، هوای رو به تاریکی پشت سر هم ، تک تکشون داره  از ذهنم میگذره مثل یه فیلم .. خانه هنرمندان اون روزی که با سیامک رفتیم یه نمایشگاه نقاشی بود ، تو ماشین پیپ میکشیدین  و سیامک با اون کلاهش بود.. بهاره سیدی و آرمان هدا با دوست دخترش که بهم زدن هم اونجا بودن  .... وووووووووووووای اون روزی که بارون میومد با محسن میرفتیم خانه هنرمندان رو یادته تو خیابون میدویدیم سرتا پامون خیس آب بود، جوبا سرریز شده بودن محسن جوب رو ندید افتاد توش... دیگه بی خیال شده بودیم و فقط میخندیدم.... آخرشم از اولین باری که بردیم خانه هنرمندان رو بگم اوایل آشناییمون... یادته یه باواریای بزرگ گرفتی با بادوم زمینی و یه کیک رفتیم رو یکی از نیمکتهای روبروی ساختمونش نشستیم و نزدیک غروب بود شروع به خوردن کردی و یکم از اون باواریای بهم دادی تلخ بود دوست نداشتم و بعدشم سیگار کشیدی و کلی بحث کردیم سر سیگار ...( چه حیف کاش اون روز سیگار میکشیدم باهات! چقدر حالش بیشتر از بحث درباره نکشیدنش میشد) بعدش دستت رو انداخته بودی پشتم و با یه شیطنت خاصی اومدی صورتم رو بوسیدی و خندیدیم.. ازت خجالتم میکشیدم هنوز... وای شینطهامون تو کوچه پس کوچه هایی که از خانه هنرمندان برمیگشتیم به سمت هفت تیر یادته  اذیتم میکردی میدویدم و.... آخ یادآوریشون دیوانه کنندست... دارم دیووووووووووانه میشم ... کاش برای یه ساعت الان میتونستم برگررررردم ،محکم بغلت کنم و غرق بوست کنم ...........

 از این به بعد گاهی تو نوشته هام قسمتهایی از خاطراتمون رو مینویسم که از یادآوریشون هم لذت اون روزها رو یه بار دیگه تجربه کنیم و هم ثبت بشن برامون... دیوانتم سیاوشم .. واقعا که زیباترین دوران و خاطره زندگیمی ... تا همیشه میپرستمت... :*

 بید بید بید خاااام (شیر کوچولوی تو)    

سرگیجه !

سر درد بدی دارم از عصر .. صبح رفتم پادگان .. امیر مهدوی گفت می تونی بری تسویه حساب .. یعنی مشمول همون معافیت بودی و دیر بخشنامه زدن !! 

عصر رفتم دکتر و گفت یکبار باید تصمیم بگیری که عمل می کنی عمل زیبایی هم می خوای یا نه چون بدون زیبایی ترکیب بینیت که هیچ تغییری نمی کنه !! و اگه اون غضروف های اضافی رو بریزیم دور بعداْ در عمل زیبایی اگه بخوای داشته باشی به مشکل بر می خوریم .. تازه تحت دفترچه نیست و گفت حدود ۱ میلیون ۸۰۰ میشه ! دیوونه ام مگه ؟ اگه پولش هم باشه کارهای مفیدتر داریم تا نوک بالا کردن بینیم !! عصر هم رفتم کلاس زبان گفت بهتره همون از پایه شروع کنی ! 

شب هم با بابا و مامان با این سر درد بعد از ۱ ساعت خواب عجیب و عمیق و آشفته ای پا شدن رفتیم خونه ی آرمان اینا عیادت باباش .. بامزه بود . 

راستش غرض از نوشتن این پست جز این چند خبر نوشتن یکی دو جمله بود از حس عجیب امشبم .. یه حس ترامادولیک ِ مرفینی عمیق .. بعد از اون سر درد و خواب با تماشای کندی رنگ و رو باخته ی رو به افول و خاموشی چهره (در معنای کلی پوشش و صورت و رفتار و کردار) پدر و مادر توی ماشین به عمق تاریک ساکتی رفتم که بیشتر حسیه و نمی تونم توصیف کنم برات .. به حرکات کند .. به موهای سفید .. به ماشین و ظاهر مندرسی که سالها و سالهاست در همین سطح مونده .. شاید به خاطر محافظه کاری .. چیزی که در رفتار و گفتار و سبک زنده گی و به خصوص در راننده گیش به وضوح دیدم و می بینم .. بارها نزدیک مرز رفلکس نشون دادن و اعتراض و ایراد و عصبانیت رفتم ولی شاید این اواخره که دیگه عکس العمل عصبی نشون نمیدم .. سکوت می کنم و با دهان بسته !! با فاصله نگاه می کنم و نگاه می کنم و نگاه می کنم ... تحلیل و لمس می کنم و ... مازوخیسمم گل کرده باز ! بذار این آهنگو تقدیمت کنم عزیز دلم و برم به خواب و به تشک و پتو و بالش صمیمی و امن همیشه ام پناه ببرم .. شدیداْ میل به یه دراگ آرامش بخش و خلسه آور دارم ولی مقابله می کنم ! اینجور مواقع پناه بردن بهش بدترین کار و عامل و نشانه ی اعتیاده !! 

 

پرواز شیدرخی

بذار اولش یه آهنگ که الان شنیدم معرفی کنم .. از دو تا آلبومی که دارم ازش گوش می کنم چیز بهتری نشنیدم هنوز .. اگه شنیدم بازم برات میگم .. اینجوری تو هم همراه من کارهای خوب رو اگه بتونی گیر بیاری گوش میدی !  

Song : Flutter 

Artist : Sixteen Horsepower 

Album : Folklore 

Year : 2002 

راستش حسی که تو نوشته ی قبلیت تو اون متن قرمز ها داشتی باعث شد نتونم متن رو در همون قالب ادامه بدم .. اتفاق این بود که می خواستم در متنی جدا و همگام و هم حس با اون خاطرات و لحظه های بی نظیری که مدتهاست دیگه به خاطر نبودنت تجربه نکردم خطوطی بنویسم و هنوز درگیرم که چطور حس لذت و شعف و شادی و یه چیز دیگه که اسمی براش ندارم !! رو از اون لحظه ای که تعریف کردی به لغت و کلام در بیارم .. توصیفت از اون لحظه ی دویدنت و اون حس زیبای پرواز در حین شنیدن اون آهنگ مارک آنتونی .. وقتی چهره و موها و لباست رو با اون شیطنت هات به خاطر میارم شاید تنها امیدم برای تخلیه و به زبان آوردن احساسم ساختن یک موسیقی می تونست باشه به تعبیر بتهوون !! ولی ... 

اه یه لحظه اومدی ؟ بذار ببینم ! 

این مسنجر همیشه عصبانیم می کنه .. باز تا پی ام دادم بهت قطع شده ... هر زوری می زنم جواب نمیده .. ناچارم همینجا برات بنویسم .. تازه شم تا چند ساعت دیگه باهاش حرف می زنم !   D: *:

در آخر هم بگم چند بااار متنت رو خوندم مخصوصاً اون قرمزه رو .. و باز هم کف کردم از این حافظه ی دقیق و قویت ! من هم یادم میاد خیلی صحنه ها و ظرافت ها رو ولی تو اونقدر با جزئیات و ریزه کاری ها به خاطر میاری که کاملاً تصویر برام باز سازی میشه ...

اوه یه لحظه کل خونه لرزید گفتم زلزله اومده ! نگین خواب بود با هول پا شد ! فعلاً که خبری نیست .. من باید برم دوش بگیرم و اصلاح کنم و نهار بخورم ... تا چند ساعت دیگه صدای قشنگت رو می شنوم عزیز دلم ولی یادت باشه اگه زودتر این متن رو خوندی تو باید بیشتر داستان تعریف کنی ها ! اخه من اکثر حرفهامو زدم ! D:

خب فعلاً عشق من تا بعد ...

سیاوش رکابی سفید پوش کله روغنی ته ریشی نهار نخورده ی تو ! راستی مامان اینا تو راهن ! یعنی بالاخره غذا خوردنم روبراه میشه ! اوه اوه قبل از اینکه این یکی رو سند کنم یه آهنگ که همین الان دارم گوش میدم رو هم معرفی کنم برای تو عشق من :

 

Song : Man Is The Baby

Artist : Antony And The Johnsons 

Album : I Am A Bird Now  

 

Lyric  

 

Yearning for more than a blue day
I enter your new life for me
Burning for the true day
I welcome your new life for me
Forgive me, Let live me
Set my spirit free
Losing, it comes in a cold wave
Of guilt and shame all over me
Child has arrived in the darkness
The hollow triumph of a tree
Forgive me, Let live me
Kiss my falling knee
Forgive me, Let live me
Bless my destiny
Forgive me, Let live me
Set my spirit free
Weakness sown, Overgrown
Man is the baby 

شنبه های زین پس خاطره !!

خب سیاوش دوباره برگشششششششت !  

چند روز تعطیلی بود و هی با آرمان و نوید بودیم و می گشتیم و طبیعت می رفتیم و غروب تماشا می کردیم و بین برگها و درختهای پاییزی می چرخیدیم تا شنبه شد ! البته تو این تهران وا مونده اصلاْ جای بکر و خوب و شگفت انگیز پیدا نمیشه .. همش ساخت و ساز و تصنع و مالکیت و حصار و خفت گیری و از این مصیبتها !! باید ماشین داشته باشیم بریم دور شیم از این پایتخت تخمی !! 

راستی گفتم ماشین !! نوید ماشین گرفت و گواهینامه ش هم اومده دیروز سوار ماشینش شدیم دیگه جون به لبمون کرد ! بس اشتباه می کنه این پسره ! اصلاْ بین لاین ها حرکت نمی کنه هر آن احتمال میدی بزنه به یکی !! جداْ خطرناک می رونه ! بس که هم ترسوندنش و خب تازه هم که گرفته اغلب اوقات هم که رو فازه و رواله !! خلاصه آروم و لاک پشتی ولی مثل ماهی شناور !!! روند و رسیدیم خونه ! اول یه پراید گرفته بود و عوض کرد یه سمند ال ایکس خریدن براش .. آبی نفتی مدل ۸۴ ولی تمیزه ! فقط شوهر عمه ش یکی دو روز پیش زده در عقبش رو قشنگ نموده ! هیچی نشده باید ببره صافکاری .. خوشحاله که این اتفاق افتاده و دیگه گیر زیادی بهش نمیدن اگه سوتی بده ! ولی خب راه و کار زیاد داره تا ماهر بشه ! 

 خبر دیگه اینکه همین امروز شنبه باید اولین جلسه ی کلاس زبانم شروع میشد که یه هفته عقب افتاد و از شنبه ی دیگه شروع میشه !  

راستی عکس لاتاریم رو گرفتم و چند روز پیش با کمک سهراب ثبت نام کردم ... یعنی میشه ؟  هر چند که روزهاست که مست و دیوونه و شنگول از اون خبریم که اون شب پیاده از کنار مترو مصلی میومدم سمت قنبرزاده و باهات حرف می زدم و خاطرات رو مرور می کردیم منو سورپرایز کردی باهاش ! اومدنت حدود ۶ تا ۹ ماه دیگه ! هنوزم یادآوری و تصورش قلبم رو جا در میاره و پر از شادی و انرژی می کنه منو ... بی صبرانه منتظرتم هستی من ... به قول خودت این روزها شیدرخ-سیاوشی شده ! از همون روزهایی که به زیبایی تو متنت مرورشون کردی ... هنوزه که هنوزه توی تاکسی جای خالی تو رو تو بغلم احساس می کنم .. هنوز هم اون فیلم و اون صدات و اون حالت منحصر به فرد و دیوونه کننده ی چشمها و دهانت یادمه و از ذهنم هرگز نمیره ...  

روزهاست که همش موسیقی های جدید دستم میاد و گوش می کنم و جات خالی عزیزم .. سعی می کنم معرفی شون کنم نمی دونم می تونی راحت مثل ما و بدون هزینه به دست بیاری و گوش بدی یا نه .. دیگه چی بگم ؟ آها ، دکتر پوست رفتم یه سری دارو داد داره مشکل حل میشه و فردا هم نوبت دکتر گوش و حلق و بینی دارم که بعد از اینکه صبح رفتم پادگان میرم دکتر ببینم کی نوبت عمل میده ! همه میگن پولیپ ساده ست .. بعدشم تو این چند روز پادگان رو باید توافق کنم که مرخصی بدن بهم چون مشمول بخشش اضافه بودم .. مرخصی بگیرم تا عملم تموم بشه و بعدش برم تسویه حساب کنم ! 

و اما نوشته ی قبلیت .. جالب بود برام شخصیت دکتر زبانت .. خوبه که اینجور آدمها دور و بر آدم باشن .. انگیزه و ایده میدن .. من همیشه به همین قصد روابطم رو تغییر میدم و متنوع می کنم .. الان مدتیه دیگه به بچه های ارس نیستیم .. همون اکیپ بزرگ گرافیست ها و هنری ها و ۶۶-۶۸ یی ها !! از دل شون یه جمع دیگه در آوردیم که بیشتر اهل مطالعه و پربار ترند !! همینطور یه اکیپ نوازنده زیر زمینی پروگرسیو باز جدید که مثل ما اهل طبیعت و وید و غروب و ... هستند ! 

بذار برم صفحه ی بعد ... یه اتفاقی افتاده !!