شیدوَش

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند ...

شیدوَش

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند ...

هوای سیاوشی


عجب روزهای شده ...  هوا دیوانه وار میکشم به اون دوران و اون حال و هوا سیاووووشم ، انگار یه لحظه هم اینجا سیر نمی کنم ! بارونم که زده ...  وای امروز سردم شده بود و یاد تو تاکسی تو بغلت افتادم ... سردم میشد سوار میشدیم دستت رو مینداختی پشتم محکم بغلم میکردی و عین موش تو بغلت قائم میشدم که گرم بشم... یا تو شرکت کتت رو میاوردی مینداختی رو شونم .. فیلمی که گرفتی رو یادته !! "سیاووووش.. ورق بیار .."   با زنگ دیروزت و صحبتهامونم که دیگه همش تمام فکرم اونجاست و برای اومدنم نقشه میریزم ... عجب دلتنگیی غریبیه.. شور و ذوق اومدنم از طرفی و فکر اینکه دوباره باید برگردم و تکرار لحظه ها از سوی دیگه ... شاید زمان چیزهای تازه ای رو همراه بیاره...  بی تابانه و دیوانه وار در انتظار روزهای شکل گیری خاطرات تازمونم... از فکرشم نمیدونی چطور قلبم به تپش میوفته... منتظرم بی رقیبم...

شیدرخی تو



راستی عزیزم بابت صبح ببخشید آروم حرف میزدم .. بچه ها خواب بودن ، شهرزاد هم نبود نمی خواستم بیدار بشن! هر چند که 20 مین بعدش بیدار شدن کاش راحت باهات حرف میزدم


سکوت


ممنونم عزیزم از متن و موزیک فوق العادت... یادآور چه حس و حال زیبایی بود هر چند غم انگیز... بیشتر یاد فریدا انداختم .. چقدر دلم میخواد برات بنویسم اما نمیدونم چرا نمیتونم!! انگار کلمه ها گم شدن!

به مناسبت لبخند عشق امشبم !!

 

 

تقدیم به شیدرخ بی رقیب و بی پایانم ... لحظه ها با تو بودن رو امشب متفاوت تر از همیشه مزه مزه می کنم .. مرور می کنم ...  

 

**شنبه های شیدرخی**

انسان .. انسان .. انسان ها ...

  

امشب به عظمت پنهان عشقت رستگار شدم ... امشب با چشمان عاشق و صدای محزون هنوز منتظرت تجدید پیمان می کنم ... اولین دقایق ۱۹ مهر ۸۸ ... به قول نوید «دست در دست پاییز» مغرور، زیبا، تماشایی، عاشق و رنگ به رنگ برقص و در آغوشم رها شو ...  

 

پاییز!

   رنگهای پاییزیه مورد علاقه ی تو ! چه لذتی داره برای چند وقت تو این فضا و این کلبه بودن !


مرسی از اسب تک شاخ سفید و خوشگلت شاهزاده من سوارش میشم، خودش راه سرزمین رویا رو خوب  بلده ، مسیر طولانی و سخته اما حالا دیگه با اسبم میتونم زودتربرسم!  میتونم اونجا ببینمت ، محکم بغلت کنم و زیبایی اون لحظه رو در واقعیت لمس کنم ...

بعد از ظهر شدیدا پر فشاری داشتم تا حدی که هنوز چشمها و سرم داره از درد منفجر میشه چشام ورم کرده و حتی دست میزنم تیر میکشه..! بی سابقست!  ظهر همون موقع که برات نوشتم رفتم تکلیفام رو شروع کردم و پنجشنبه ها همزمان با من شهرزاد هم کلاس داره ، تا تموم بشه دیر شد ساعت 7 کلاسامون شروع میشد و ساعت 6 بود و حمام هم باید میرفتم شهرزاد گفت شیدرخ 6:30 باید از خونه بریم بیرون گفتم من نمی رسم تا اون ساعت 6:40 سعی میکنم بیام اون زمان حاضر بودم نشستم پرینت بگیرم به شهرزاد گفتم برو تو ماشین رو بیار تو خیابون میام که پرینتر بازی در آورد و صفحه رو کامل پرینت نمی گرفت کلی سر اون معطل شدم هی طرح رو کوچیک کردم تا درست شد .. اومدم برم نه کلاسورم بود و نه کفشم حالم داره از این خونه بهم میخوره 4 روزه که اتاق خواب رو ریختن بیرون که مرتب کنن اونجا رو تا یه حدی که مرتب باشه چیدن و توی حال رو ول کردن حتی جا نیست که بشه راه بری بچه هام که همش کفشای منو میپوشن میرن اینور اونور میندازن و هیچی رو نمی زارن سر جاش باشه فکر کن توی این شلوغی دیگه چطور میشه پیداشون کرد خلاصه کلاسورم رو که پیدا نکردم کفشمم پیدا نکردم به سعید گفتم زنگ بزنه به شهرزاد که بره که زنگ نزد و آخر یه کفش دیگم رو از زیر میز پیدا کرده داده پوشیدم، رفتم میبینم شهرزاد هق هق داره گریه میکنه که چی 10 دقیقه دیر میرسه به کلاسش !! یه کلمه باهاش نتونستم حرف بزنم گریشو هم  که دیدم  عصبانیتم بیشتر شد .. اونقدر سر هر چیزی با همین شدت اشک میریزه که دیگه احساس دلسوزی و ترحمی به اشکاش ندارم بدتر عصبانی و خشمگینم میکنه .. این وسواسش سر به موقع رسیدن سر کلاس نمی دونم به خاطر چیه مهمه سر وقت بری کالج ولی نه  در این حد که هم خودش و هم بقیه رو تا مرز جنون ببره کاش تو زمینه های دیگه این وسواس رو داشت و اینقدر عذاب میکشید که مطمئنا براش خیلی مفیدتر بود.. نمیگم بده خیلی خوبه وقت شناس بودن اما من خودم همیشه یه چیز میگم آدم تلاش میکنه سر وقت بره اما وقتی نشد چرا باید خودش و همه رو اینقدر زجر بده به هر حال که دیگه سر وقت نمی رسه! ارزش ایجاد اینهمه تنش رو داره ؟! کلاسی که باعث این همه فشار میشه نری که بهتره.. خودش اینقدر گریه میکنه که خالی میشه و تموم میشه براش، اما واقعا چندین بار سر مسائل مختلف با کارها و گریه هاش به حدی عصبی و ناراحتم کرده که تاثیرش ساعتها و گاهی روزها بوده و امشب که دیگه از همه بدتر بود تا حدی که تا همین الان هم یک کلمه با هیچ کس حرف نزدم،  اونم حرفی نزد باهام.. سعیدم چند بار اومد اذیت کنه گفتم خواهش میکنم امشب با من کاری نداشته باشید.. بی تقصیر نبودم تو اتفاقات امروز اما با حال بد دیشب و پریشبم نتونستم تکلیفامو انجام بدم و همش موند برای امروز، تنها تقصیرم شاید وسواسم روی تمیزی تکالیفم بود چون حتی حمام و حاضر شدنمم نیم ساعت بیشتر نشد ... واقعا نمی دونم من خیلی مشکل دارم یا هر کسی جای من بود در این شرایط و محیط این مشکلات رو پیدا میکرد! چون واقعا زندگی در فضایی به این بی نظمی برام شدیدا سخته... خیلی وقتها سعی میکنم که به کاری که گفتی عمل کنم نگاهم رو به محیط عوض کنم سعی میکنم یه انرژی تازه بگیرم اما شلوغی خونه برام آزار دهندست 3 روز گفتم خوب من سعی میکنم این سمتی که هستم رو تمیز نگه دارم که اینقدر اذیت نشم ! لحظه ای نمی زاشتن خونه تمیز بمونه بچه ها یه طرف، سعید و شهرزادم که خودشون دست کمی ندارن حتی میز غذا رو جمع نمی کنن!! دیدم نه نمی شه اینطور تمام وقت باید جمع و جور کنم، تا خودشون هم زحمتی نکشن برای تمیز کردن، تلاشی برای تمیز نگه داشتنش نمی کنن.. این شد که دوباره سعی کردم بی اهمیت باشم..

یه روز نشد غر نزنم نه؟  بازم که همش درد و غم شد!! یه آن اومدم همه رو پاک کنم به خاطر زحمتی که برای تایپش کشیدم دلم نیومد... سعی میکنم برای نوشته های بعدی نگاهم رو معطوف به مسائل دیگه کنم که مکرر این مسائل رو برات بازگو نکنم ...

از معلم زبانمون هم امروز اجازه اون یه هفته رو گرفتم گفت اگر تکالیفت رو انجام بدی مهم نیست گفتم حتما این کار رو میکنم.. سیاوش به قدری دوست داشتنی و بامزست خیلی دوسش دارم یه مرد 61 سالست هر چند به قدری اکتیو و فعاله که واقعا بهش نمیاد این سن! یه چهره ریز نقش و دوست داشتنی داره ، تو کل روز کلاسهای مختلف داره خونه ش هم تقریبا 2 ساعت تا کالج فاصله داره ولی با این حال 1 ثانیه هم ، حتی وقت استراحت، بیکار و آروم نیست! واقعا شخصیت جالبیه ! مستر رنیکس Renix  بهش حسودیم میشه !

دلم حس لذت و رهایی و رضایت میخواد.. مدتهاست لمسش نکردم یه روز هرگز از یادم نمی ره ، روزی که با این احساسها دقیقا حس پرواز بهم دست داده بود سالها ازش میگذره ولی با اینکه هیچ اتفاق خاصی نبود همین حسش همیشه در ذهنم موند... اوایل آشناییمون بود شاید روز بعد از اولین باری که تا متروی کرج باهام اومدی و شاید هم بعد از اون!  یادمه آهنگهای مارک آنتونی رو تازه پیدا کرده بودی Mp3et دست من بود! صبح روز بعدش که میخواستم بیام شرکت ، یادمه آهنگ se_esfuma_tu_amor مارک آنتونی  بود و داشتم روی پل هوایی مترو میدویدم برسم به مترو واقعا احساس پرواز داشتم یه احساس لذت و شوق و رهایی خاصی بود که احساس میکردم پاهام دارن از زمین جدا میشن و از هیجان حالتش به نفس نفس افتاده بودم که دویدن هم این حس رو تشدید میکرد...  واقعا اگر بعد اون هم این حس رو  تجربه کرده باشم ، تنها اون لحظه و اون بار تا همیشه تو ذهنم مونده! شاید طعم و حالتش فرق میکرد با بقیه لذتها و خاطراتم !

الان مارک آنتونی رو گذاشتم دارم دیوانه میشمممممممممممم سیاووووش چقدر خاطره و حس رو همراه خودش میاره از چه دوران زیبا و تکرارنشدنیی!!!!!! شرکت هفت تیر ، مترو ، کوچه ها و خیابونها ، صبحها و شبهای پاییزی و زمستونی ، مفتح، قدم زدنت تو اتاق، فشردن گوشی هدفون تو گوشت ، بستن چشمات و نجوای همزمان با آهنگ! از دور نگاه کردنت و زدن یه لبخند از لذت دیدنت در اون حال و هوا! باز شدن چشمات و دیدن من یه لبخند، تکرار یه جملش و دوباره بستن چشمات و برگشتن به همون حالت و گاهی هم ضرب گرفتن با دست...  انگار یه آن از همه ی این فضاها و هواها عبور کردم !! دیووووووووانه کنندن برام! چقدر دلم هوای اون روزارو کرده ! خصوصا که اینجا هوا پاییزی و خنک شده و پاییز همیشه برام حس و حال روزهای خاص و زیبای با هم بودنمون رو داره  شرکت عباس آباد،  قدم زدن تا متروی بهشتی،M &M  و... روزی نیست که پرواز نکنم به اون دوران !

خیلی دیر شد ساعت نزدیک 5 شده میرم دراز بکشم شاید خوابم ببره تا الان سردرد بی خوابم کرده بود.. میبوسمت بهترینم تا همیشه در هر لحظه حضور داری و همراه هر فصلی تکرار میشی مهم نیست کجای جهان، هر نوع هوایی بوی عطر تو رو گرفته که با اومدن دوبارش بوی تو و مرور خاطرات با تو بودن رو به همراه میاره...


شیدی غرغروی تو!                         

 دوران شیدی غرغرو تموم بشه به نظرت شیدیه چی میشه؟!


           

پاسخ

ببخشید دیر جواب دادم عزیزم دیروز حالم خیلی بد بود اصلا نمی تونستم بشینم پای سیستم همش یا خواب بودم یا بی حال افتاده بودم و لرز شدید داشتم.. امروز خیلی بهترم هنوز کمی بی حال هستم اما نه به اندازه دیروز... :*

عجب اوضاعی هنوز این پارک طالقانی گیر بازاره؟! یادته یه بار رفته بودیم با آرمان همش میومدن بهمون گیر میدادن سر کروات بهتون گیر دادن  ولی عجب آدم بیشور و بی انصافی بوده ... چه تولدی شد برای الناز هر چند که به یاد ماندنی شد عوضش چقدر دلم تنگ شد برای اون محیط و فضا ... لذت و خاطره بار اولی که رفتیم اونجا عجب جراتی داشتیم ... بار دومش با آرمان و دوستاش بودیم یادته ! آرمان آقا الاغه رو بهم داد بعد اونم یه بار با آرمان رفتم تو نیومدی باهامون  گفتی با آرمانی بریم بیرون.. و یه بارم باز 2 تایی رفتیم و یه بار دیگم 3 تایی یادته از ایستگاه که در اومدیم گذاشتم رفتم سر لجبازی از دستم عصبانی شدیگذاشتی رفتی آرمان اومد دنبالم  بعدش برام یه دسته از گل روز قرمز گرفته بودی...  چقدر دلم برای داشتن خاطرات تازه باهات تنگ شده :*

خیلی خوشحالم بابت دو اقدامت عزیز دلم هم لاتاری و هم زبان .. به امید خوش شانسی تو اولی و موفقیتت تو دومی :* کاش بشه .. امروز به یه وکیل دیگه زنگ زدم و گفت 6 ماه دیگه که گرین کارت میگیرید میتونید اقدام کنید به عنوان همسر اما 3 یا 4 سال طول میکشه.. برای ویزای کاری هم گفت هم میشه برای کار موقت اقدام کنید که 1 سال طول میکشه هم ویزا کاری برای گرین کارت که 3 سال طول میکشه... تنها ویزای کار موقت زمانش برای اومدن کمتره که اونم ممکنه دردسرهای بعدی داشته باشه !! نمیدونم.. کاش این لاتاری درست بشه چقدر عالی میشه .. حواست باشه مدرک تحصیلی خیلی مهمه باید معادل لیسانس نشون بدی مدرکت رو عزیزم یعنی فوق دیپلم ریاضی کاربردی و در کنارش چند سال سابقه کاری در همون زمینه .. امیدوارم که درست بشه این بهترین اتفاق میتونه برامون باشه.

برای عمل پلیپت هم سعی کن پیش یه دکتر خوب بری فدات شم یه دکتر که میشناسم دکتر حقایق که اون کرجه اما دکتر من از بچگیم بود دکتر خیلی خوبیه که همین عمل پلیپ و انحراف بینی رو انجام میده و دکتری که من بینیم رو عمل کردم دکتر بهروز فرزام بود که مطبش ونکه که البته اون جراحی زیبایی میکنه و همراهش پلیپ و انحراف .. پیش هر دکتری میری خوب تحقیق کن عزیزم ...

امیدوارم جریان بخشیدن اضافه خدمتهام درست باشه فدات شم که لااقل 45 روز دیگت صرف اونجا رفتن نشه ، این دوره تموم بشه و به یه آرامش خاطر از این نظر برسی :* هر چند که مدت زیادی باقی نمونده بهت تبریک میگم عزیزم گذر از این مرحله سخت رو که در واقع برات آزادیهای زیادی رو به همراه آورد و سدهای زیادی رو شکست ، از مانع و مشکل بزرگی گذشتی و رها شدی.. واقعا خوشحالم از این بابت ...... غم سربازی هم تموم شد این فوق العادست ... 2 سال صرف برداشتن مانعهای سر راهمون شد برای رسیدن به آزادی شد ! حالا باید سختیی یه دوره دیگه رو با هم پشت سر بزاریم غم نان!! شاید 2 سال برای رسیدن به کمی ثبات از این نظر هم کافی باشه... به امید گذشتنمون از این دوره...


تیک آپدیتم حواسم بود عزیزم برداشته بود :*

اوه دیر شد الان میرم تکلیفای زبانم رو انجام بدم عصری کلاس دارم شب که برگشتم درباره بقیه چیزا برات مینویسم فدات شم :* دایی هم الان زنگ زد و قرار شد برای ۲۹ اکتبر بلیت بگیره برام که برم تگزاس رو ببینم فقط امروز باید با معلمم صحبت کنم که مشکلی پیش نیاد و اجازه بگیرم ازش آخه دو جلسه بیشتر نمی شه غیبت داشت و یه جلسه به خاطر اینکه شهرزاد نبود و نرسیدم تکلیفامو کامل کنم نرفتم ۲ جلسه هم بیشتر نمی شه غیبت داشت اگر برم اونجا میشه سه جلسه غیبتام مگر اینکه معلم اجازه بده ... میبوسمت هستی من ... شبت بخیر الان حتما خوابی امیدوارم که امشبت به دور از فشارها و افسردگیها بوده باشه و الان سیاوشم تو یه خواب آروم و شیرین باشه :* هر چند که ۵ شنبه بوده شایدم پیش آرمانی و نشستید فیلم میبینید هان!؟ :*


 

 

پاسخ

خب بذار جواب اون متن و نوشته ت رو بدم ... 

امیدوارم این اتفاق (وبلاگ شیدوش) فصل نو و تجربه ی متفاوت و تازه ای در رابطه مون باشه ! 

نگران حال  جسمیتم گلم به خصوص با این تنوع خطرناک انواع مریضی ها و عادت دکتر گریزی شما که خب بخشیش به بی اعتباری دکترهای اونجا برخلاف شنیده ها بر می گرده ... منو بی خبر نذار از حالت عزیزم .. مراقبت ها و نکته های استراحت و نوشیدنی گرم و طی طول درمان و ... رو که بلده و عاقل و بالغه شیدرخ گلم و نیازی نیست عین مامان باباها بگم بهش دیگه ! درسته ؟ 

در مورد دایی و کارش هم خیلی خوشحال و جداْ خوشبینم ... پیشنهاد اکید می کنم این کار رو دنبال کنی و پی بگیری .. می دونم سختی هایی داره ولی چیزی که نسبت به این تغییر از درون مقاومت و به تعبیری حس بی میلی یا بی تفاوتی یا نگاه مشکل یاب و سختی بین ایجاد می کنه عزیزم می تونه تشدید غریزه ای باشه که در نتیجه ی این ۲ سال آوارگی و فشار و تهدیدها باشه .. غریزه و میلی که سکون (در واقع ثبات و در نتیجه امنیت) و ایستایی و عدم تغییر رو می پسنده .. مطمئنم با تغییر شرایط کاری و کسب درآمد و تقویت زبان و ارتباط برقرار کردن با محیط اوضاع پتانسیل روحی و روانیت برای تغییر و حرکت هم عوض میشه و میل و قدرت درونی بیشتری به این تغییرات به همراه دید مثبت و خوشبین تری خواهی داشت .. قصد موعظه های خارج از گود ندارم عزیزم، به تجربه تفاوت نگاه و برداشت و میل به انجام کاری رو در شرایط روحی و موقعیت های زمانی و مکانی متفاوتم دیدم و درک کردم . برداشت ها و قضاوت های بین متنی ات به اندازه ی کافی مطمئنم کرد از اینکه درک درستی از ضرورت های زندگیت داری و نسبت به احساسات و میل های زمانیت نگاه انتقادی درستی داری و از این بابت خوشحالم عزیزم .. علیرغم چهره و ابعاد انسانی این میل همیشه مادرانه و در واقع انسان دوستانه ی همیشه گیت خودت بهتر می دونی که ما ژاندارک نیستیم و برای فدا کردن کامل زندگی و مسیر و آینده مون برای دیگران زنده گی نمی کنیم ! شهرزاد باید یه بار تصمیم بگیره .. به نظر من حتی با وجود بچه ها ادامه ی این روند عاقلانه نیست . باهاش صحبت کن که جدا شه ! الان در بهترین سنشه و هنوز سالهای بسیار زیبای دیگری رو پیش رو داره .. این در تضاد و تعارض با وضع بچه ها نیست .. رضا زاد گفته بودم بهت که به فکر ازدواج و بچه دار شدن بود .. می خواست بچه هاش رو بعد از چند سال مراقبت توسط اون دختری که مد نظرش بود عین خودش بفرسته انگلیس به اون مدارس شبانه روزی .. شهرزاد باید مطمئن بشه که خانواده بر خلاف تعاریف و انتظارات و باورها و آموزه ها چه نقش های مخربی در پرورش شخصیت و استعداد و درک کودک داره .. باید استدلالی یا از رو مطالعه و بحث به این نتیجه برسه که با تأمین مالی کودک و طبعاْ دیدارهای گاه به گاه و حمایتی ،کودک در فضاهای البته انتخابی و مناسب که به نظرم در اروپا یا شاید هم آمریکا باید باشه رشد بهتری می تونه داشته باشه .. سعید هم باید بپذیره که ادامه ی این زندگی با این سبک تنها یه میل سادومازوخیستیه و هیچ بعد و دلیل منطقی یا حتی احساسی درستی پشتوانه ش نیست .. طبق آئین تون یه مدت جدا شن از هم .. باید یه ضربه ی بزرگ به این روند وارد کنند . واسه تو امیدوارم که همونطور که گفتی دختر خاله ت بتونه کمک های به سزا و شایانی بهت بکنه .. زبان هم مثل خیلی چیزهای زندگی هر دو مون از تعلل ها و تنبلی ها و در اولویت قرار ندادن ضرورت های درست زندگی مون در برنامه هامون بوده که حالا که اتفاق افتاده و حتی فرصت ۱.۵ ساله ی ترکیه هم از دست رفته ایرادی نداره عزیزم تو ۸-۹ ماه فشرده میشه تقریباْ کاملش کرد .. اونجا فرصت خوندن و شنیدن و دیالوگ کردن هست .. برنامه ی کار زبانت رو سنگین تر کن .. سختیش رو تحمل کن (کاری که من هرگز نکردم ! ولی امیدوارم بالاخره بکنم) و نتیجه و آسایش و لذتش رو ببین . منتظرم و مطمئنم و در کنارت هستم عزیز دل ممممممممممممممن ! سختی ها و تضادها و موانع رو به فال نیک بگیر .. نه کلیشه ای و عین این جملات قصار که باور کن شیدرخم اگه خودآگاهی باشه نسبت به ماهیت و نتیجه ی این تضادها و موانع یقیناْ درک و تحملشون ساده تر و برداشت و دستاوردت از دل این بحرانها بیشتر و ماندگارتر خواهد بود .. همیشه شخصیت هایی که مخاطرات و اتفاقات و بحرانهای بیشتری رو در زندگی شون پشت سر گذاشتند آدمهای قوی تر و پخته تر و عمیق تر و باهوش تری اند به نسبت سایرین .. تو با یک سفر بزرگ در این عرصه قرار گرفتی .. خودت رو در یک تندباد ببین عزیزم که باید رد بشی .. غصه می خورم که تنهایی و نیستم که بغلت کنم و با هم رد بشیم ولی هر کمکی از دستم بر بیاد می دونی که لحظه ای دریغ نمی کنم ! یقین دارم چند قدم جلوتر یک چشم انداز زیبا جلو روته .. می رسیم بهش زیبای من ... می رسیم ...   این اسب خوشگل رو هم می فرستم برات عزیز دلم که سوارش بشی و سریعتر و راحت تر از این تندبادها بگذری عشق من .. یه اسب سفید بالدار تک شاخ که تو اون سفرم به جنگل های رامسر پیداش کردم ... بپر پشتشششششششش !