شیدوَش

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند ...

شیدوَش

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند ...

اخبار صبحگاهی !

نوید بالاخره دوباره ماشین خرید . یه ال ایکس سفید .. 

دوست جدید آرمان (شکیبا) از مشهد دیشب رسید تهران .. آرمان میگه به نظر دختر خوب و خوش فکری میاد . توی فیس بوک آشنا شدن . 

اوضاع کاریم به خاطر همین خاله زنک بازی ها و اخباری که ازم بردن پیش فروردین و ساختن برام مناسب نیست . به نظر فروردین حساس شده و نمی تونم هنوز در مورد نحوه ی همکاری جلسه ای بذارم باهاش تا کمی آب از آسیاب بیفته .. سخته تو این شرایط و با این آدمها کار کردن اون هم منی که سالها از زیر این اجبارها و تعظیم و تکریم ها و قواعد فرار کردم . البته الان هم تمکین نمی کنم و کار خودم رو می کنم ولی در هر صورت بوی گندش جلوی دماغمه ... 

پریروز خانواده ی هلیا اومدن خونه مون . نامزد مازیار . قبلش با مازیار از سید خندان تا خونه قدم زدیم و حرف زدیم . فکر می کنم این قضیه نهایی میشه و بهش هم گفتم اگر شد دیگه مخالفتم رو کنار میزارم و با همه ی توانم در جهت بهبود رابطه و بودن تون تلاش می کنم . حدود بیش از ۱ ساعت تأخیر داشتن و من هم ۱ ساعت دیر از اتاق اومدم بیرون البته نه از سر لجبازی . نمی دونم چم شده بود ! فضای غالب بحث های خانوادگی رو می بینم درونم مقاومت و لجبازی عجیبی غلیان می کنه . ریشم رو ۴ روز بود نزده بودم با موهای آشفته که ریخته بودم جلوی پیشونیم . تمام جلسه هم گوش کردم حرف های صد من یه غاز مرسوم این مجالس رو که برای اولین بار برای ما داشت اتفاق می افتاد و البته رفلکس های عصبی و غم انگیز قبل و بعدش بیشتر توسط نگین و بعدش هم سهراب .. می دونی که ... موقع رفتن گفتن آقا سیاوش رو توی جلسه ی بعدی بیارین یه کم بیشتر باهاشون آشنا بشیم منم لبخند زدم . مازیار بعدش باهام حرف زد که چته و چرا اینقدر ناراحتی .. یه چیزایی گفتم و در دلم شرمنده شدم که براش برادری نکردم باز ! 

دیروز یه اتفاق تخمی افتاد . کراوات و عینک آفتابی ، شیک و پیک ، بیرون بودم حوالی خیابان گل نبی اول پاسداران که نمی دونم چی شد با همون سرعت متوسطی که داشتم می رفتم سرم محکم خورد به یه میله آهنی که حفاظ یه کولر لعنتی بود همچین صدایی داد که هنوز توی سرمه و باورت بشه که از عقب پرتاب شدم روی زمین . به فاک رفتم . سرم داشت می ترکید و می سوخت .. عینکم افتاد و سرم رو مالیدم و کمی نشستم تا حالم جا اومد الان جلوی سرم درست زیر و اول موهام حسابی قرمزه  شانس آوردم توی خیابون اصلی نبود وگرنه همه غش می کردن از خنده !  

وقت کم دارم و باید برم بیرون .. فقط بگم صبح جالبی بود بابا و مامان رفته بودن و دیشب ۱.۳۰ خوابیدم و صبح ۱ ساعت دیر پا شدم بی خیال لباس جدید هام (آخه دیروز ۳ تا پیرهن و دو تا کراوات خریدم از جنتونه) شدم به خاطر وقت (یاد بگیر دختر ! ) و با یه تیپ اسپرت اومدم سر کار باز هم ۱۴ دقیقه تأخیر داشتم . توی تاکسی بودم یه سری آهنگ جدید رو گوش می کردم که از پیمان یکی از دوستام گرفتم .. خیلی لحظه ی خوبی بود .. هوای ولرم ! و آفتاب ملایم صبح و موزیک و باد مناسبی هم از پنجره ماشین می خورد تو صورتم . حس جالبی بود از درک و حس کردن خودم و لحظه ام ! خب وقت بیشتری نیست تا فرصت بعدی .. می خوام یه مدت جای زنگ زدن بنویسم فقط برات .. تا ببینم کی برای اولین بار به اینجا سر می زنی . حرف های دیگه هم دارم که باشه برای بعد .. می بوسمت عزیزم . تا بعد .  

بذار آخرش اسم اون آهنگه رو بنویسم برات : 

A Silver Mt. Zion - The Triumph Of Our Tired Eyes 

اولی گروهشه بعدی آهنگش ... در ضمن کارهای گروه Bohren  رو از دست نده .. بلوز محشریه !

هذیان کار

با یک خیال تلخ و شیرین لحظه های فراموشی رو می گذرونم . زیر باد کولر نشستم . تازه از سر میز نهار و از زیر حجم تهی حرف های روزمره و مزخرف شون خلاص شدم .. به وزوز پره های فلزی دریچه کولر و هوای گرم و راکد بیرون نگاه می کنم . قفل یه گوشه میشم و با بالهای خیال این روزهایم که از جنس فضاهای رمان های امیر حسن چهل تنه این خیال تازه ی تلخ و شیرین تو رو مزه مزه می کنم و می پرورونم ! ما به کسی احتیاج داریم که ما رو باور داشته باشه ! 

راستی اگه این بی حافظه گی و فراموشیم تاکتیک فرار باشه چی ؟!!

برای تو

سلام

مدتهاست اینجا ننوشتم .. هر بار هم به یادم میومد که چرا ننوشتم و چی شد ؟! دو مسأله به ذهنم می رسه ! یکی روزمره گی و مشغله های روزانه ای که ما و هر آدمی رو از اشتیاق و ذوق و برنامه هاش دور می کنه و دیگریش شاید خود من که ... 

با این وضع اینجا ، این چشمان فضول خبرچین نمی تونم اینجا تمرکز کنم و برات بنویسم فقط می خوام بگم ناراحتم خیلی زیاد از امروز .. از این وضعیت .. ازارم میده ... موبایل خریدی و ... نمی تونم هر چه درونم می گذره رو بگم .. فکر می کنم انتظار داشتی زودتر از همه بهت زنگ بزنم نه ؟ امیدوارم خوب و راحت خوابیده باشی عزیز دلم .. هم پر حرفم و نه می تونم چیزی بگم ! قفل کردم !