شیدوَش

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند ...

شیدوَش

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند ...

پاسخ

خب بذار جواب اون متن و نوشته ت رو بدم ... 

امیدوارم این اتفاق (وبلاگ شیدوش) فصل نو و تجربه ی متفاوت و تازه ای در رابطه مون باشه ! 

نگران حال  جسمیتم گلم به خصوص با این تنوع خطرناک انواع مریضی ها و عادت دکتر گریزی شما که خب بخشیش به بی اعتباری دکترهای اونجا برخلاف شنیده ها بر می گرده ... منو بی خبر نذار از حالت عزیزم .. مراقبت ها و نکته های استراحت و نوشیدنی گرم و طی طول درمان و ... رو که بلده و عاقل و بالغه شیدرخ گلم و نیازی نیست عین مامان باباها بگم بهش دیگه ! درسته ؟ 

در مورد دایی و کارش هم خیلی خوشحال و جداْ خوشبینم ... پیشنهاد اکید می کنم این کار رو دنبال کنی و پی بگیری .. می دونم سختی هایی داره ولی چیزی که نسبت به این تغییر از درون مقاومت و به تعبیری حس بی میلی یا بی تفاوتی یا نگاه مشکل یاب و سختی بین ایجاد می کنه عزیزم می تونه تشدید غریزه ای باشه که در نتیجه ی این ۲ سال آوارگی و فشار و تهدیدها باشه .. غریزه و میلی که سکون (در واقع ثبات و در نتیجه امنیت) و ایستایی و عدم تغییر رو می پسنده .. مطمئنم با تغییر شرایط کاری و کسب درآمد و تقویت زبان و ارتباط برقرار کردن با محیط اوضاع پتانسیل روحی و روانیت برای تغییر و حرکت هم عوض میشه و میل و قدرت درونی بیشتری به این تغییرات به همراه دید مثبت و خوشبین تری خواهی داشت .. قصد موعظه های خارج از گود ندارم عزیزم، به تجربه تفاوت نگاه و برداشت و میل به انجام کاری رو در شرایط روحی و موقعیت های زمانی و مکانی متفاوتم دیدم و درک کردم . برداشت ها و قضاوت های بین متنی ات به اندازه ی کافی مطمئنم کرد از اینکه درک درستی از ضرورت های زندگیت داری و نسبت به احساسات و میل های زمانیت نگاه انتقادی درستی داری و از این بابت خوشحالم عزیزم .. علیرغم چهره و ابعاد انسانی این میل همیشه مادرانه و در واقع انسان دوستانه ی همیشه گیت خودت بهتر می دونی که ما ژاندارک نیستیم و برای فدا کردن کامل زندگی و مسیر و آینده مون برای دیگران زنده گی نمی کنیم ! شهرزاد باید یه بار تصمیم بگیره .. به نظر من حتی با وجود بچه ها ادامه ی این روند عاقلانه نیست . باهاش صحبت کن که جدا شه ! الان در بهترین سنشه و هنوز سالهای بسیار زیبای دیگری رو پیش رو داره .. این در تضاد و تعارض با وضع بچه ها نیست .. رضا زاد گفته بودم بهت که به فکر ازدواج و بچه دار شدن بود .. می خواست بچه هاش رو بعد از چند سال مراقبت توسط اون دختری که مد نظرش بود عین خودش بفرسته انگلیس به اون مدارس شبانه روزی .. شهرزاد باید مطمئن بشه که خانواده بر خلاف تعاریف و انتظارات و باورها و آموزه ها چه نقش های مخربی در پرورش شخصیت و استعداد و درک کودک داره .. باید استدلالی یا از رو مطالعه و بحث به این نتیجه برسه که با تأمین مالی کودک و طبعاْ دیدارهای گاه به گاه و حمایتی ،کودک در فضاهای البته انتخابی و مناسب که به نظرم در اروپا یا شاید هم آمریکا باید باشه رشد بهتری می تونه داشته باشه .. سعید هم باید بپذیره که ادامه ی این زندگی با این سبک تنها یه میل سادومازوخیستیه و هیچ بعد و دلیل منطقی یا حتی احساسی درستی پشتوانه ش نیست .. طبق آئین تون یه مدت جدا شن از هم .. باید یه ضربه ی بزرگ به این روند وارد کنند . واسه تو امیدوارم که همونطور که گفتی دختر خاله ت بتونه کمک های به سزا و شایانی بهت بکنه .. زبان هم مثل خیلی چیزهای زندگی هر دو مون از تعلل ها و تنبلی ها و در اولویت قرار ندادن ضرورت های درست زندگی مون در برنامه هامون بوده که حالا که اتفاق افتاده و حتی فرصت ۱.۵ ساله ی ترکیه هم از دست رفته ایرادی نداره عزیزم تو ۸-۹ ماه فشرده میشه تقریباْ کاملش کرد .. اونجا فرصت خوندن و شنیدن و دیالوگ کردن هست .. برنامه ی کار زبانت رو سنگین تر کن .. سختیش رو تحمل کن (کاری که من هرگز نکردم ! ولی امیدوارم بالاخره بکنم) و نتیجه و آسایش و لذتش رو ببین . منتظرم و مطمئنم و در کنارت هستم عزیز دل ممممممممممممممن ! سختی ها و تضادها و موانع رو به فال نیک بگیر .. نه کلیشه ای و عین این جملات قصار که باور کن شیدرخم اگه خودآگاهی باشه نسبت به ماهیت و نتیجه ی این تضادها و موانع یقیناْ درک و تحملشون ساده تر و برداشت و دستاوردت از دل این بحرانها بیشتر و ماندگارتر خواهد بود .. همیشه شخصیت هایی که مخاطرات و اتفاقات و بحرانهای بیشتری رو در زندگی شون پشت سر گذاشتند آدمهای قوی تر و پخته تر و عمیق تر و باهوش تری اند به نسبت سایرین .. تو با یک سفر بزرگ در این عرصه قرار گرفتی .. خودت رو در یک تندباد ببین عزیزم که باید رد بشی .. غصه می خورم که تنهایی و نیستم که بغلت کنم و با هم رد بشیم ولی هر کمکی از دستم بر بیاد می دونی که لحظه ای دریغ نمی کنم ! یقین دارم چند قدم جلوتر یک چشم انداز زیبا جلو روته .. می رسیم بهش زیبای من ... می رسیم ...   این اسب خوشگل رو هم می فرستم برات عزیز دلم که سوارش بشی و سریعتر و راحت تر از این تندبادها بگذری عشق من .. یه اسب سفید بالدار تک شاخ که تو اون سفرم به جنگل های رامسر پیداش کردم ... بپر پشتشششششششش !