رنگهای پاییزیه مورد علاقه ی تو ! چه لذتی داره برای چند وقت تو این فضا و این کلبه بودن !
مرسی از اسب تک شاخ سفید و خوشگلت شاهزاده من سوارش
میشم، خودش راه سرزمین رویا رو خوب بلده ،
مسیر طولانی و سخته اما حالا دیگه با اسبم میتونم زودتربرسم! میتونم اونجا
ببینمت ، محکم بغلت کنم و زیبایی اون لحظه رو در واقعیت لمس کنم ...
بعد از ظهر شدیدا پر فشاری داشتم تا حدی که هنوز چشمها و سرم داره از درد منفجر میشه چشام ورم کرده و حتی دست میزنم تیر میکشه..! بی سابقست! ظهر همون موقع که برات نوشتم رفتم تکلیفام رو شروع کردم و پنجشنبه ها همزمان با من شهرزاد هم کلاس داره ، تا تموم بشه دیر شد ساعت 7 کلاسامون شروع میشد و ساعت 6 بود و حمام هم باید میرفتم شهرزاد گفت شیدرخ 6:30 باید از خونه بریم بیرون گفتم من نمی رسم تا اون ساعت 6:40 سعی میکنم بیام اون زمان حاضر بودم نشستم پرینت بگیرم به شهرزاد گفتم برو تو ماشین رو بیار تو خیابون میام که پرینتر بازی در آورد و صفحه رو کامل پرینت نمی گرفت کلی سر اون معطل شدم هی طرح رو کوچیک کردم تا درست شد .. اومدم برم نه کلاسورم بود و نه کفشم حالم داره از این خونه بهم میخوره 4 روزه که اتاق خواب رو ریختن بیرون که مرتب کنن اونجا رو تا یه حدی که مرتب باشه چیدن و توی حال رو ول کردن حتی جا نیست که بشه راه بری بچه هام که همش کفشای منو میپوشن میرن اینور اونور میندازن و هیچی رو نمی زارن سر جاش باشه فکر کن توی این شلوغی دیگه چطور میشه پیداشون کرد خلاصه کلاسورم رو که پیدا نکردم کفشمم پیدا نکردم به سعید گفتم زنگ بزنه به شهرزاد که بره که زنگ نزد و آخر یه کفش دیگم رو از زیر میز پیدا کرده داده پوشیدم، رفتم میبینم شهرزاد هق هق داره گریه میکنه که چی 10 دقیقه دیر میرسه به کلاسش !! یه کلمه باهاش نتونستم حرف بزنم گریشو هم که دیدم عصبانیتم بیشتر شد .. اونقدر سر هر چیزی با همین شدت اشک میریزه که دیگه احساس دلسوزی و ترحمی به اشکاش ندارم بدتر عصبانی و خشمگینم میکنه .. این وسواسش سر به موقع رسیدن سر کلاس نمی دونم به خاطر چیه مهمه سر وقت بری کالج ولی نه در این حد که هم خودش و هم بقیه رو تا مرز جنون ببره کاش تو زمینه های دیگه این وسواس رو داشت و اینقدر عذاب میکشید که مطمئنا براش خیلی مفیدتر بود.. نمیگم بده خیلی خوبه وقت شناس بودن اما من خودم همیشه یه چیز میگم آدم تلاش میکنه سر وقت بره اما وقتی نشد چرا باید خودش و همه رو اینقدر زجر بده به هر حال که دیگه سر وقت نمی رسه! ارزش ایجاد اینهمه تنش رو داره ؟! کلاسی که باعث این همه فشار میشه نری که بهتره.. خودش اینقدر گریه میکنه که خالی میشه و تموم میشه براش، اما واقعا چندین بار سر مسائل مختلف با کارها و گریه هاش به حدی عصبی و ناراحتم کرده که تاثیرش ساعتها و گاهی روزها بوده و امشب که دیگه از همه بدتر بود تا حدی که تا همین الان هم یک کلمه با هیچ کس حرف نزدم، اونم حرفی نزد باهام.. سعیدم چند بار اومد اذیت کنه گفتم خواهش میکنم امشب با من کاری نداشته باشید.. بی تقصیر نبودم تو اتفاقات امروز اما با حال بد دیشب و پریشبم نتونستم تکلیفامو انجام بدم و همش موند برای امروز، تنها تقصیرم شاید وسواسم روی تمیزی تکالیفم بود چون حتی حمام و حاضر شدنمم نیم ساعت بیشتر نشد ... واقعا نمی دونم من خیلی مشکل دارم یا هر کسی جای من بود در این شرایط و محیط این مشکلات رو پیدا میکرد! چون واقعا زندگی در فضایی به این بی نظمی برام شدیدا سخته... خیلی وقتها سعی میکنم که به کاری که گفتی عمل کنم نگاهم رو به محیط عوض کنم سعی میکنم یه انرژی تازه بگیرم اما شلوغی خونه برام آزار دهندست 3 روز گفتم خوب من سعی میکنم این سمتی که هستم رو تمیز نگه دارم که اینقدر اذیت نشم ! لحظه ای نمی زاشتن خونه تمیز بمونه بچه ها یه طرف، سعید و شهرزادم که خودشون دست کمی ندارن حتی میز غذا رو جمع نمی کنن!! دیدم نه نمی شه اینطور تمام وقت باید جمع و جور کنم، تا خودشون هم زحمتی نکشن برای تمیز کردن، تلاشی برای تمیز نگه داشتنش نمی کنن.. این شد که دوباره سعی کردم بی اهمیت باشم..
یه روز نشد غر نزنم نه؟
بازم که همش درد و غم شد!! یه آن اومدم
همه رو پاک کنم به خاطر زحمتی که برای تایپش کشیدم دلم نیومد... سعی میکنم برای
نوشته های بعدی نگاهم رو معطوف به مسائل دیگه کنم که مکرر این مسائل رو برات بازگو
نکنم ...
از معلم زبانمون هم امروز اجازه اون یه هفته رو
گرفتم گفت اگر تکالیفت رو انجام بدی مهم نیست گفتم حتما این کار رو میکنم.. سیاوش
به قدری دوست داشتنی و بامزست خیلی دوسش دارم یه مرد 61 سالست هر چند به قدری
اکتیو و فعاله که واقعا بهش نمیاد این سن! یه چهره ریز نقش و دوست داشتنی داره
، تو کل روز کلاسهای مختلف داره خونه ش هم تقریبا 2 ساعت تا کالج فاصله داره ولی با
این حال 1 ثانیه هم ، حتی وقت استراحت، بیکار و آروم نیست! واقعا شخصیت جالبیه ! مستر
رنیکس Renix بهش حسودیم میشه !
دلم حس لذت و رهایی و رضایت میخواد.. مدتهاست لمسش
نکردم یه روز هرگز از یادم نمی ره ، روزی که با این احساسها دقیقا حس پرواز بهم
دست داده بود سالها ازش میگذره ولی با اینکه هیچ اتفاق خاصی نبود همین حسش همیشه
در ذهنم موند... اوایل آشناییمون بود شاید روز بعد از اولین باری که تا متروی کرج
باهام اومدی و شاید هم بعد از اون! یادمه
آهنگهای مارک آنتونی رو تازه پیدا کرده بودی Mp3et دست من بود!
صبح روز بعدش که میخواستم بیام شرکت ، یادمه آهنگ se_esfuma_tu_amor
مارک آنتونی بود و داشتم روی پل هوایی
مترو میدویدم برسم به مترو واقعا احساس پرواز داشتم یه احساس لذت و شوق و رهایی
خاصی بود که احساس میکردم پاهام دارن از زمین جدا میشن و از هیجان حالتش به نفس
نفس افتاده بودم که دویدن هم این حس رو تشدید میکرد... واقعا اگر بعد اون هم این حس رو تجربه کرده باشم ، تنها اون لحظه و اون بار تا همیشه تو ذهنم مونده! شاید طعم و
حالتش فرق میکرد با بقیه لذتها و خاطراتم !
الان مارک آنتونی رو گذاشتم دارم دیوانه
میشمممممممممممم سیاووووش چقدر خاطره و حس رو همراه خودش میاره از چه دوران زیبا و
تکرارنشدنیی!!!!!! شرکت هفت تیر ، مترو ، کوچه ها و خیابونها ، صبحها و شبهای
پاییزی و زمستونی ، مفتح، قدم زدنت تو اتاق، فشردن گوشی هدفون تو گوشت ، بستن
چشمات و نجوای همزمان با آهنگ! از دور نگاه کردنت و زدن یه لبخند از لذت دیدنت در
اون حال و هوا! باز شدن چشمات و دیدن من یه لبخند، تکرار یه جملش و دوباره بستن
چشمات و برگشتن به همون حالت و گاهی هم ضرب گرفتن با دست... انگار یه آن از همه ی این فضاها و هواها عبور
کردم !! دیووووووووانه کنندن برام! چقدر دلم هوای اون روزارو کرده !
خصوصا که
اینجا هوا پاییزی و خنک شده و پاییز همیشه برام حس و حال روزهای خاص و زیبای با هم
بودنمون رو داره شرکت عباس آباد، قدم زدن تا متروی بهشتی،M &M و... روزی نیست که پرواز نکنم به اون
دوران !
خیلی دیر شد ساعت نزدیک 5 شده میرم دراز بکشم شاید خوابم ببره تا الان سردرد بی خوابم کرده بود.. میبوسمت بهترینم تا همیشه در هر لحظه حضور داری و همراه هر فصلی تکرار میشی مهم نیست کجای جهان، هر نوع هوایی بوی عطر تو رو گرفته که با اومدن دوبارش بوی تو و مرور خاطرات با تو بودن رو به همراه میاره...
شیدی غرغروی تو!
دوران شیدی غرغرو تموم بشه به نظرت شیدیه چی میشه؟!