سر درد بدی دارم از عصر .. صبح رفتم پادگان .. امیر مهدوی گفت می تونی بری تسویه حساب .. یعنی مشمول همون معافیت بودی و دیر بخشنامه زدن !!
عصر رفتم دکتر و گفت یکبار باید تصمیم بگیری که عمل می کنی عمل زیبایی هم می خوای یا نه چون بدون زیبایی ترکیب بینیت که هیچ تغییری نمی کنه !! و اگه اون غضروف های اضافی رو بریزیم دور بعداْ در عمل زیبایی اگه بخوای داشته باشی به مشکل بر می خوریم .. تازه تحت دفترچه نیست و گفت حدود ۱ میلیون ۸۰۰ میشه ! دیوونه ام مگه ؟ اگه پولش هم باشه کارهای مفیدتر داریم تا نوک بالا کردن بینیم !! عصر هم رفتم کلاس زبان گفت بهتره همون از پایه شروع کنی !
شب هم با بابا و مامان با این سر درد بعد از ۱ ساعت خواب عجیب و عمیق و آشفته ای پا شدن رفتیم خونه ی آرمان اینا عیادت باباش .. بامزه بود .
راستش غرض از نوشتن این پست جز این چند خبر نوشتن یکی دو جمله بود از حس عجیب امشبم .. یه حس ترامادولیک ِ مرفینی عمیق .. بعد از اون سر درد و خواب با تماشای کندی رنگ و رو باخته ی رو به افول و خاموشی چهره (در معنای کلی پوشش و صورت و رفتار و کردار) پدر و مادر توی ماشین به عمق تاریک ساکتی رفتم که بیشتر حسیه و نمی تونم توصیف کنم برات .. به حرکات کند .. به موهای سفید .. به ماشین و ظاهر مندرسی که سالها و سالهاست در همین سطح مونده .. شاید به خاطر محافظه کاری .. چیزی که در رفتار و گفتار و سبک زنده گی و به خصوص در راننده گیش به وضوح دیدم و می بینم .. بارها نزدیک مرز رفلکس نشون دادن و اعتراض و ایراد و عصبانیت رفتم ولی شاید این اواخره که دیگه عکس العمل عصبی نشون نمیدم .. سکوت می کنم و با دهان بسته !! با فاصله نگاه می کنم و نگاه می کنم و نگاه می کنم ... تحلیل و لمس می کنم و ... مازوخیسمم گل کرده باز ! بذار این آهنگو تقدیمت کنم عزیز دلم و برم به خواب و به تشک و پتو و بالش صمیمی و امن همیشه ام پناه ببرم .. شدیداْ میل به یه دراگ آرامش بخش و خلسه آور دارم ولی مقابله می کنم ! اینجور مواقع پناه بردن بهش بدترین کار و عامل و نشانه ی اعتیاده !!
/embed>/embed>>/>