عصر یکشنبه مثل عصرای جمعه ایران ..تنها تو خونه همه جا تاریک و تنها صدای موزیکی که برام گذاشتی .. مرسی از آهنگ و سلیقه ی همیشه بی نظیرت... بیشتر از همیشه دلتنگ و بی تابتم ... شمارش روزا برام سختتر شده ... منتظرم دوباره شمارش معکوسمون شروع بشه... متنت رو بارها خوندم و آهنگ رو گوش دادم و تمام حست رو لمس کردم و باز هم به تشک و پتو و بالش صمیمی و امن همیشت حسودیم شد... چه غریبانه انتظار میکشم و تصاویر حضورم و کنارت میسازم ... تصویرهایی برای داشتن یه زندگی که نه به تکرار برسه و نه مبدل به عادتی بشه .. زندگیی در اوج لذت ... بدور از تمام گذشته هامون به دور از تمام ناسازگاریهای و سختیها .. در یه فضای آمیخته با تمام علایقمون... ساختن و ساختن و هرروز چیزی جدید ساختن و جایگزینشون با تمام افکار مختل کننده و تمام تصاویری اینچنینی ، به قول خودت برهم زننده و در تداخل با تمام واقعیتها و تجربه های دیگران ... مثل همیشه حست قابل لمس بود و تجربه شده... فقدان عشق کافی و نبود تفاهمها و مشکلات مختلف زندگیی خانوادهامون و از طرفی آسیبهای وارده به خودمون... تلخی گزنده و همیشگی که هیچ کاریش نمی شه کرد.. صحبت تو ماشین بودن رو کردی ، یاد زمانهایی که جایی میرفتیم با مامان و بابا افتادم و اینکه نمی شد توی ماشین باشیم و مامان و بابا بحثشون نشه ! سر مسائلی کاملا الکی و بدتر از همه چیز حرفها و بحثهای همیشه تکراری و بی حاصل که از رفتن به هر جایی پشیمونمون میکرد ! همیشه تکرار بود.. شده بود عادت اگر بحث نمی کردن عجیب بودو هممون تعجب میکردیم.. الانم که دیگه تنها ی تنها شدن... نمیدونم چی کار میکنن!! سینا هم رفت شیراز برای گذروندن و گرفتن مدرک مکانیک برای 2 سال... شاید دوری از بچه ها به هم نزدیکترشون کنه! دیدن تمام این مسائل سخته ... کاش زندگی اینگونه نداشتن که شاید امروز ما هم خیلی متفاوت تر بودیم... حرفت و ترست رو از نگاه به این زندگی و تاثیرش بر کل ارتباطمون رو هرگز فراموش نمی کنم... شاید اگر به نوع دیگری زندگی رو تجربه کرده بودیم الان همه چیز رنگ دیگری داشت.. تنها امیدوارم گذر این زمان و تجربه این مسائل بتونه به جای تخریب تمام احساسها و زیبایی یه زندگی سیر مثبتی رو طی کنن و باعث ساختن یه زندگی بشن بدور از تمام تصورات و خاطرات بر جا مانده و در نهایت تازه گی و زیبایی... شاید بتونیم طمع لذتهای نچشیده رو به بچه های خودمون هدیه کنیم و کنارشون خودمونم از تجربه ی زندگیی به نوع دیگه لذت ببریم... روزی که از این دوران عبور کنیم به حضور تکرارنشدنیت قسم می خورم که زیباترین لحظه ها رو خلق می کنیم حتی در سختترین بحرانها...درباره بخش آخر نوشتت هم باید بگم مثل همیشه از نگاه منطق گرات خوشحال شدم و همین طرز نگرش و قدرتت در کنترل هر چیزی باعث شده که هیچ وقت تجربیاتت برام نگران کننده و ناراحت کننده نباشه و اعتماد و اطمینان کاملی بهت داشته باشم... :*
دلم عجیب گرفته...
درونم یه فشار شدیدیه.. یه لحظه رفتم به
یه روز تو شرکت عباس آباد ! تنها بودیم
عصر یه پنجشنبه که گاهی تنها میشدیم یادته نوبتی شده بود با برزین اینا !
زمانی که
میخواستیم بریم بیرون یه بارون خیلی تند گرفته بود و نشسته بودی روی تاقچه
ی پنجره
اتاقت و سیگار میکشیدی منم روبروت نشسته بودم و حرف میزدیم .. یه حس
دلتنگی و گرفتگی خاص به همراه یه آرامش و لذت از باران شاید.... بعدشم اگر
درست
خاطرم باشه رفتیم M&M ... آخخخخخ یاد اولین روز رفتنمون بهM&M
افتادم ... یادته چه روز قشنگی بود!! دنبال
یه کافی شاپ میگشتیم که بریم ، یه دونه روبروی مهناز بود ، خوشمون نیومد گفتی
یه دونه
کافی شاپ دیگه تو یه خیابون جلوتر دیدی که نباید بد باشه ، رفتیم طبقه بالا کنار اون ستونه ...
روزی بود که پر از انرژی و یه شور خاصی بودیم که با فضا و موسیقی و
برخورد کارکنان اونجا تشدید شد و شاید به دلیل همین شور و ذوق و زیبایی
حضورمون
برای اولین بار در اون مکان M&M برامون شد خاطره انگیزترین و آرامشبخش ترین کافی شاپ و
مرکز خاطرات خوش ... فکر کنم اون شال راه
راه پشمیه که قرمز و قهوه ای و کرم بود سرم بود با اون سارافونه که از مسترپیچ
گرفته بودیم .. یادمه که اولش کلی درباره
یه کتاب حرف زدیم ولی یادم نیست چی بود .. شمع روی میز که روشنش کرد،
غافلگیرشدن و لذتمون از آهنگهاش ... یه دفعه دیگم که اون سی دی پارادایس رو
گذاشته بود کلی لذت بردیم و موقع حساب کردن ازش پرسیدی موزیک چی بودن... هر بار موزیکهای جدید بردنات .. واااای عجب حسی
باورت نمی شه هوا بازم دقیقا به اون لحظه ها کشوندم دقیقا همین ساعتهایی
که از
شرکت میومدیم بیرون ، هوای رو به تاریکی پشت سر هم ، تک تکشون داره از ذهنم
میگذره مثل یه فیلم .. خانه
هنرمندان اون روزی که با سیامک رفتیم یه نمایشگاه نقاشی بود ، تو ماشین
پیپ میکشیدین و سیامک با اون کلاهش بود.. بهاره سیدی و آرمان هدا با
دوست دخترش که بهم زدن هم اونجا بودن ....
وووووووووووووای اون روزی که بارون میومد با محسن میرفتیم خانه هنرمندان
رو یادته
تو خیابون میدویدیم سرتا پامون خیس آب بود، جوبا سرریز شده بودن محسن جوب
رو ندید افتاد توش...
دیگه بی خیال شده بودیم و فقط میخندیدم....
آخرشم از
اولین باری که بردیم خانه هنرمندان رو بگم اوایل آشناییمون... یادته یه
باواریای
بزرگ گرفتی با بادوم زمینی و یه کیک رفتیم رو یکی از نیمکتهای روبروی
ساختمونش
نشستیم و نزدیک غروب بود شروع به خوردن کردی و یکم از اون باواریای بهم
دادی تلخ
بود دوست نداشتم و بعدشم سیگار کشیدی و کلی بحث کردیم سر سیگار ...( چه
حیف کاش
اون روز سیگار میکشیدم باهات! چقدر حالش بیشتر از بحث درباره نکشیدنش
میشد)
بعدش
دستت رو انداخته بودی پشتم و با یه شیطنت خاصی اومدی صورتم رو بوسیدی و
خندیدیم.. ازت خجالتم میکشیدم هنوز...
وای شینطهامون تو کوچه پس کوچه هایی
که از خانه هنرمندان برمیگشتیم به سمت هفت تیر یادته اذیتم میکردی
میدویدم و....
آخ
یادآوریشون دیوانه کنندست... دارم دیووووووووووانه میشم ... کاش برای یه
ساعت
الان میتونستم برگررررردم ،محکم بغلت کنم و غرق بوست کنم ...........
از این به بعد گاهی تو نوشته هام قسمتهایی از خاطراتمون رو مینویسم که از یادآوریشون هم لذت اون روزها رو یه بار دیگه تجربه کنیم و هم ثبت بشن برامون... دیوانتم سیاوشم .. واقعا که زیباترین دوران و خاطره زندگیمی ... تا همیشه میپرستمت... :*
سیاوشم شیدرخت بلد نیستش لینک یوتوب بزاره و عکس از سیستم خودش :(
الهی سیا بمیره برات ... بذار تندی یادت بدم :
۱- عکسایی رو که از سیستم خودت می خوای بذاری عزیز دلم باید اول تو یه سایت آپلود بذاریش و لینک عکس رو کپی کنی و تو یکی از آپشن های بالای باکس متن که مخصوص گذاشتن عکسه قرار بدی جاش رو هم تو همونجا تعیین می کنی مثل همون عکس های دیگه ای که گذاشتی عزیز دلم .. اون وقت سایز و اندازه ش رو هم کوچیک و بزرگ می کنی ... برای این سایت ها می تونی جستجو کنی ولی ۲ تاش ایناست که اولی تو ایران فیلتر شده ولی دومی هنوز بازه .. ایناهاش :
http://www.tinypic.com
http://www.img98.com
2- برای لینک های یوتوب اما :
سمت راست صفحه ی سایت یوتوب در حالتی که اون فایل تصویری مورد نظرت داره پخش میشه یا شده (یعنی صفحه رو همون لینک و فایل مورد نظرته جیگرم) یه باکس باریک افقی هست که توش کد اچ تی ام ال پخش اون فایل مورد نظرت هست .. دوبار توش کلیک کنی کلش های لایت میشه .. اون وقت کپیش کن و بیا تو ادیتور بلاگ .. تو آخرین آپشن های ادیتورت یه گزینه ای هست که مثل دو تا علامت بزرگتر و کوچیکتره که روش میری فک کنم می نویسه مشاهده کد اچ تی ام ال .. اونو بزنی متنی که نوشتی یا کلاً صفحه ی ادیتورت رفرش میشه و تبدیل به فضای کد نویسی میشه .. اگه کمی کد نویسی بدونی سر و تهش رو در میاری ولی ساده ست کاملاً اگر آخرین جای متنت تا اون لحظه بخوای لینک رو قرار بدی به کدها که نگاه کنی یه تگی باز و بسته شده که قبل از بسته شدن تگ باید اون کد اچ تی ام ال کپی شده رو انجا پیست کنی و هم می تونی همونجا تأیید و تمام کنی کارو و هم می تونی دوباره با همون گزینه به فضای ادیتور قبلیت برگردی با این تفاوت که اون پلیر رو نشون میده بهت ... در واقع فک کنم باید قبل از چنین تگی بذاری کد رو عزیززززززززم :
<p/>
اونجایی که یواشکی میبوست منو یاد اون روزایی انداخ که یواشکی تو برجکای عباس آباد شمال بوسیدمش...مزه شیر تازه میداد...وای چه صبح دلاویزی بود 12 سال پیش!
خونه باز بحثه سر جدا شدن و تغییر مکان خونه مون و دو تا خونه گرفتن و مشکلات مالی و ...
تند خوندم و روی متن قرمز بی اختیار همه چیز اسلو موشن شد و رو متن و خاطرات و رنگها و طعم نگاه و خنده هات لغزیدم و رقصیدم و خندیدم ! مرسی شیدرخی ... چه کار قشنگی می کنی این حافظه ی قوی و قشنگت رو با یادآوری زیثباترین خاطراتم بهم هدیه می کنی ... مرسی عزیز دلم ... چه حس خوبی دادی یه دفعه به من .. مثل همیشه فقط تویی که می تونی از این عمق در ظاهر بی بازگشت گس منو بیرون بکشی ... مرسی عزیزم ...
یادآوری هر کدومشون برای منم زیباترین لحظه ها رو میسازه ... مثل همون روزها ذوق میکنم و با خندهامون میخندم و با گریه ها گریه میکنم.... آخ چقدر دلم خاطرات جدید میخواد ... تجربه حسها و ساخته شدن تصاویر تازه... انگار ۲ ساله که هیچ خاطره ای ندارم! از لحظات و جاهایی که برام ارزش ندارن و خاطره سازی چون تو درونشون نبوده، هیچ چیز در ذهنم باقی نمی مونه مگر اینکه با دیدن عکسی یا یادآوریشون توسط فردی از اون دوره بهشون فکر کنم! مثل الان که انگار اصلا تو ترکیه نبودم و واقعا لحظه ای بهش فکر نمی کنم و هیچ چیز من رو یاد اونجا نمی ندازه! با اینکه هوای اونجام سرد بود ! 2 تا پاییز رو اونجا گذروندم اما یه لحظه هم این هوا و هیچ چیز مشابه ، منو به اونجا نمی بره! اصلا انگار هیچ وقت در اون محیط نبودم! برام عجیبه این حالتم ! تنها و تنها تمام لحظه های با تو بودن تو ذهنم هست انگار تنها اون دوره تو زندگیم وجود داشته و از قبل اون تنها محیط کارم تو جام جم کرج که بودم با الهام و مهسار ( البته بیشتر الهام) تو ذهنم هست... شاید برای اینکه این 2 دوره برام پرشورترین و زیباترین خاطرات بودن و واقعا خوشترین لحظاتم...
منتظر آغاز یه فصل و یه دوره تازه ام بهترینم...