خوب دوباره از متن دیروزم برات مینویسم عزیزم که همش از دست
رفت... چقدر دلم سوخت مطمئنا دیگه نمی تونم تمام نکات اون رو بنویسم و خوب الانم چیزهای دیگری خواهم
نوشت...
دیشب به ذهنم رسید که دفاتر خاطرات هر سالمون رو مرور کنم و
ببینم در این روز چه اتفاقاتی افتاده... دیروز 28 مهر بود و به کلیت متن دیشب
اشاره میکنم که 28 مهر 85 جمعه بوده که تو با آرمان بهشهر و ساری بودی... بیست و ششم
شب ساعت 10 بلیط داشتید و قبل رفتنتونم اولین جلسه کلاس والسمون بود ... برای
خودمم که اون روزها اصلا روزای خوبی نبوده و درگیرهای فکری زیادی داشتم بحثم با
بابا و نبودن تو ( آخه 4 روز قبلش تازه از شهسوار برگشته بودی) و خلاصه مسائل و
مشکلات اون دوران که توی فشار قرارم داده بودند...
بیست و هفتمم که چون تو نبودی و
حال روحیم خیلی خوب نبود و پنجشنبه بوده و پنجشنبه ها بدون تو شرکت معنا نداشت زنگ
زده بودم که حالم خوب نیست مریضم و نرفته بودم شرکت...
از سال 86 هم تنها دفتر خاطرات تو رو دارم که از
28 شهریور تا 19 آبان متنی ننوشتی و به تیترهایی اشاره کردی که توی اون 50 روز
اتفاق افتاده بودن که نمیدونم کدومش توی این روزها بوده بزار یه قسمت از متنت رو
بنویسم که 19 آبان نوشتی ..
دیدی ؟ 50 روز گذشت ! متن قبلی هم نیمکاره موند! یادم نمیاد کی و کجا بودم ! حالا چکار کنم؟ کلی اتفاق افتاده ، از کجا بنویسم ؟ از اون افسردگی و حرفاها! از کافه هایی که رفتیم ، از یک روزه خوب و قشنگ به روستای شهرستانک و جاده چالوس و عکسهایی که گرفتیم و شیطنتها و اون مشکل من که هنوز هم یادم میاد عصبانی میشم ! یا از اون دفعاتی که اومدم پیشت و اون خانومه که زنگ میزد و ول نمیکرد و(یادم نیومد کی رو گفتی) و عصبانیت های همیشگی من ، از این 7 تا فیلمی که زحمتش رو کشیدی، از سفر 3-4 روزه من به شهسوار که نچسبید و جدا مزخرف بود ، از کار جدیدم با رضازاد و دیدار سه نفری مون در رستوران برج اسکان ، از لباسهای گرونی که خریدم، از جریانات اخیر مهسار و محمد ، از دپرس بودن های آرمان .... ( از این قسمت میگذرم چون زمانش معلومه و میزارم برای زمان خودشون) اینام نمیدونم مربوط به کی میشه : اون شبی که بعد از باز پرسپولیس و استقلال با مجید رفتیم بنفشه ، سرد بود و عکس گرفتیم ، یا یه باری که با هم رفتیم و بغلی و شیطونیهای تو... دیگه هر جایی هر کاری ! چه رکوردها و خاطراتی....
این قسمتی از دفتر تو برای سال 86.... :*
دفترهای 87 هم که جلو دستم نیست الان که ببینم چه میکردی تو
کمد تو چمدونمه و در آوردنش سخته! اما به زودی
درشون میارم .. دوران سربازیت....
امروزم که 29 مهر متن بالا که شامل امروزم میشود برای سال
86 اما بزار برگردم به 85 و دفتر خودم.. این متن رو برات بنویسم که نوشته بودم
29/07/85 شنبه...
امروز بهم گفت .. چیزی رو که نمیدونم چرا با شنیدنش حالم اینطوره! چند وقتی بود که میخواست بهم بگه و میگفت چیزی رو باید بهت بگم ولی میخوام کمی زمان بگذره ... اما امروز بالاخره گفت... گفت که شیدرخ من تو رو انتخاب کردم! اما نمیدونم چرا جز جاری شدن اشک اتفاقی نیافتاد... روی یه نیمکته پارک کنار متروی بهشتی ، تو سکوت و تاریکی شب .... گفت حقیقتیه که درون خودش یافته اما برای من تنها رویایه که هنوز ازش بیرون نیومدم ! چرا ؟نمیدونم! شاید حقیقت رو زمان مشخص میکنه ، انتخاب رو آینده میسازه و باخودش همراه میاره چه شیرین چه تلخ... هیچ حرفی نمیتونه باعث بشه ازش تصویری بسازم جز هنگامی که در حال اتفاق و بیوفته و لمسش کنم .. صحبت تنها امیدی رو ایجاد میکنه .. تجربه بهم باور اتفاقات در حال رو آموخته نه امید به حرفها و رویاهای زیبا ... شاید شنیدن کلمات و جملاتی که برات زیباترین اتفاقا روزی سخترین ها رو بسازن.... نمیدونم چرا اینطور شدم ... شاید تخیل کودکانه رو با تمام زیبایی و دلفریبیش کنار گذاشتم ! الان تنها هر چیز رو در حال میتونم باور کنم .. تلخ یا شیرین.. باید آمادگی هر نوع اتفاقی رو داشته باشم...
آخی چه کووووچولو بودم نه... یادته اون روزو... فکر کنم
همون روزی بود که سه تا سرباز اونطرف تو پارکش داشتن تاب و اله کلنگ بازی میکردن
.. اون پرژکتوره بالای اون ساختمونه طرف
وسایل بازی که یه جایگاه برای سربازام کنارش بود ... فواره های اون پارک که گاهی
باز که بودن فرار میکردیم که خیسمون نکنن... آخ یه خاطره دیگه ...جالبه نه! بعد از
اون دقیقا تو همون پارک بحثی مخالف این بحثمون مطرح شد که بعدش آروم آروم رفتیم
سمت متروی مفتح و روی یه نیمکت از فضای سبز روبروی اونجام چند مین نشستیم سیگار
میکشدی و همینطور بحث میکردیم و یه سری حرفها پیش اومد و یه چیزی گفتی که کلی
ناراحتم کرد بعدش بلند شدیم رفتیم تو متروی مفتح.... بزغاله من... هنوز اون حرفت یادمه چقدر بهم
برخورد... سیاوش نامرددد! (به لحن خودم بخونش).
اینم از خاطره امروزمون در 4 سال پیش ... یادش بخیر... همه
چیز چطور گذشت و الان به کجا رسید .... شاید این دورانم لازم بود و همین دوران
باعث ساخته شدن زیباترین روزها برامون بشه... آخی این رو هم که گفتم یاد اون دوتا
پنجره روبه رومون تو متروی صادقیه افتادم ... یادته! فکر کنم اولین باری بود که
باهام اومده بودی تا متروی صادقیه یا دومین بار... گفتی : اون دوتا پنجره کنار هم
رو نگاه کن یکیشون چراغاش خاموشه و دیگری روشن ... تو یکیشون ممکنه زیباترین
اتفاقات در حال وقوع باشه و تو دیگری بدترین اتفاقات... باید سعی کرد که بهترینها
و زیباترین ها رو ساخت... چه مثال قشنگی بود برام... همیشه فوق العاده بودی
سیاوشم... از اون به بعدم اونجا شد جایگاه نشستنمون..
نزدیک واگن خانومهام بود...
برای امشب کافیه... متن دیروز کاملا تبدیل به یه چیز دیگه
شد و سیر اتفاقات و حرفهام بکل تغییر کرد... وقت زیاده برای اشاره به اونهام ... بادیدن
نظراتم که فهمیدم حریم کاملا خصوصی نیست
برای نوشتن هر چیزی ...
اینم از تقویم تاریخ امشب ... یادته ساعت 7 صبح هر روز از
رادیو.. هر بار که صداش میاد تو ذهنم یاد
دوران مدرسه میوفتم ... آخه بابا همیشه تا بیدار میشد رادیو رو روشن میکرد و همیشه
وقتی اون شروع میشد داشتم یا لباس میپوشیدم یا صبحانه میخوردم که بدوام برم یا به
سرویسم برسم تو دبیرستان یا هم دوران راهنماییم برم دنبال دوستم با هم بریم... حالام اینام: 3 و 4 سال پیش در چنین روزی.....
دوستت دارم هر سال که میگذره ژرفتر از سال قبل... باز هم شدیدا دلتنگتم و
منتظر رسیدن شنبه ... فقط یه فوتت مونده با مرور خاطرات دلمو باد میکنم تا شنبه
بشه و دوباره فوتش کنی ...
شیدرخ کوچولوی نقطه گل کن تو...