ببخشید شیدرخ عزیزم که این مدت طولانی نتونستم برات بنویسم .. هر چند دورادور و تلفنی جویای حالت بودم ولی خودت می دونی که نوشتن و توضیح کامل و با جزئیات اتفاقات چقدر فرق داره .. این کلاس زبان هم برام سنگین شده و دقیییییقاْ همین الان هم با مازیار و مامان دهن به دهن شدم .. فشارها از در و دیوار دارن میریزن سرم ! شاید جاذب فشار شدم ! امروز بازی کردن نقشی که ازش بیزار هم بودم فشار زیادی روم آورد از لحاظ شخصیتی ! ۵ روز هفته روزی ۴ ساعت کلاسی که یکبار هم به کتابش سر نزدم و وقتی که نمیشه به این کار لعنتی برسم و بدهی هایی که هی داره زیاد میشه بیخودی داره مثل خوره می خوره منو و آزارم میده ! ولی می دونم که موقتی و مقطعی اند !! باید بهت قول بدم که تا یه مدت مشخص جمع کنم این اوضاع مزخرف بهم ریخته رو ! الان نه انرژی و حال و وقتش رو دارم که بتونم برات بنویسم عزیزم .. به خواب پناه می برم تا اولین فرصت که برات کلی بنویسم .. این همه نوشتی برام و ... من شب زنده داری رو فراموش کردم و البته اگر هم بخوام بکنم نمیشه ! اینجا همه زود می خوابن و وقتی هم خوابیدن بهتره تو هم بخوابی وگرنه .... !
دوستت دارم بی همتای من ... می بوسمت و به امید دیدنت .. هر چه زودتر آرامش بخش من