عزیز دلم وقت خیلی کمی دارم تند تند چند نکته بنویسم و برم اماده بشم ! الان میگم چرا !
آرمان زنگ زد .. امروز تولد دوستش الناز بود . رفته بودن پارک طالقانی .. چند هفته پیش با آرمان رفته بودیم حاشیه های پارک یه جای خیلی جالب و بکر که کسی نمیاد !! بین درختها نشسته بودیم و غروب رو بنا به عادت این یکی دو سال نگاه می کردیم و رو وید با طبیعت بازی می کردیم که چند تا پلیس اومدن گفتن اینجا نشینید و اگر موندید مواظب باشید واسه خفت گیری زیاد میان اینجا ! ما هم پا شدیم رفتیم نزدیک تر به خیابون های اصلی داخل پارک نشستیم انگار این دفعه آرمان با الناز رفته همونجا و یکی به بهونه ی اینکه مأمور پارکه اومده و گاز فلفل پاشیده تو صورتشون ولی نتونسته چیزی بتیغه ازشون ! همش الناز داشت سرفه می کرد یه سری راهنمایی ها کردم رفته بودن به مأمور اطلاع داده بودن .. تو اینترنت هم سریع جستجو کردم از سر دولتی رژیم محترم بیشترشون فیلتر بود .. خلاصه الان هم دارم میرم آماده شم که تولد فلفلی الناز رو کمی شاید بهتر کنم براشون !!
یه چیز دیگه هم بگم عزیز دلم یه خبری امروز شده و یه بخشنامه ای خوندم که به احتمال خیلی زیاد و از اونجایی که حقوق این ماه خدمت من رو هم نریختن امکان داره اضافه خدمت من بخشیده شده بوده و من ۴۵ روز اضافه خدمت کرده باشم !!!این دیگه آخرشه اگه اینطور باشه برات میگم بعداْ فقط اگه مدارکم رو قبل از برج ۱۰ ارسال کرده باشم که به نظرم حتماْ همینطوره که مشمول بخشش بودم و کسی بهم نگفته بود !!
دیشب هم یک شب جهنمی بود با حالت تهوع و سرگیجه و در عین حال افسردگی عجیب بی سابقه ی بی دلیلی ساعت ۹:۳۰ به خواب پناه بردم و ۷:۳۰ صبح پا شدم و دیر هم به پادگان رسیدم .. در مورد کار و چند تا ایده و یه سری خبرهای دیگه بعداْ می نویسم برات شیدوخی ناز من ..
چقدر اینجا خوبه .. کلی میشه حرف زد و کلی خبر نوشت و ... کلی هم ذوق خوندنش هست تو ادم هر روز ! نه ؟ مثل صندوق پستی مونه ! متنت رو هم خوندم زیبای من .. در متن بعدیم سر فرصت برات حرفهایی دارم .. فعلاْ این یه بوی گنده رو داشته باش ازم تا بیام و برات حرف بزنم ...
بزغاله جل وحشی تو سیاووووووووووش ! ( یادته اونجوری که با مکث رو «و» صدام می کردی و از ذوق غش می کردم ؟ ) حیف این بلاگ اسکای مسخره شکل بوس نداره !!
مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااچچچچچ
در ضمن این تیک اضافه شدن به لیست وبلاگ های به روز شده رو هم برداری عزیز دلم دیگه کل فضا خصوصی میشه و تقریباْْ کسی نمیاد توش ! هر چند هم بیاد کاری نداره و می فهمه خصوصیه ! البته اگه مردم احترام به حریم های خصوصی در دسترس رو بلد باشن !! من رفتم !
امروزمون چه رنگیه؟ چه حسیه ؟ شاید مثل این نقاشی !!؟
مررسی از هدیه ی فوق العادت سیاوشم،زیباترین هدیه بود برام .. واقعا خوشحالم کرد .. مررررسی که بالاخره تو این کار رو شروع کردی عزیز دلم.. :* مرسی از ایجاد انگیزه نوشتن و تجربه ی دوباره ی شور و ذوق خوندن متنها و نوشته های تو.. هم برای تو نوشتن زیبا و آرامش بخشه و هم خوندن متنهات شوق وصف ناپذیره.. ممنون از خلاقیت و ذوق و ایده های بی نظیر همیشگیت..
باز هم
مثل همیشه متنات پرید باید وقتی تا یه جایی
نوشتی یه کپی تو کلیپ بورد بگیری که اگر اینطور شد داشته باشی عزیزم
امروز شدید سرما خوردم همین هفته که قرار شد کلی
کار مثبت بکنیم اینطور شد ، اون هفته تو و این هفته من
شهرزاد و بیان و مانا
گرفته بودن و حالا من . حال جسمیم امروز اینطوره تا اینکه ببینم فردا چطورم..
راستی با دایی صحبت کردم و قرار شد یه 10 روزی
برم تگزاس پیش دختر خالم و اونجا رو ببینم برای تغییر جا.. خودش هم بلیط رفت و
برگشت رو برام میگیره و پنجشنبه قرار شد دوباره صحبت کنیم.. با شرایط و حالاتی که
میبینم با اینکه میدونم شهرزاد خیلی دلش میخواد جابه جا بشه و از اینجا بره اما
فکر نکنم اگر برم بیان چون سعید به ظاهر میگه که آره میایم ! اما شهرزاد گفت چند
روز پیش گفته شیدرخ چه دلش خوشه فکر کرده الان ما میریم دنبالش ! احمقانست 5 ساله
اینجان و هنوز هیچی نداره ! و همچنان هیچ قدمی برای تغییر شرایط بر نمی داره شخصیت
عصبی و کاملا مریض که حتی محبتهاش هم حالات دیگه داره و از اذیت کردن لذت میبره!!! حرصها و عصبیتهای شهرزاد هم که
روز به روز بدتر میشه برام دیدنش در این شرایط شدیدا سخته..
دروغ نگم حال خوبی ندارم میدونم دوست نداری این رو ازم بشنوی اما قرار شد که سانسور نکنیم... نمیدونم اونجا رفتن همه چیز رو برام بهتر میکنه یا نه واقعا هیچ دیدی ندارم نسبت به اون طرف قضیه.. میدونم تا حد زیادی به خودم بستگی داره و میدونم به هر حال اولش سخته اما فعلا تنها راه چاره شده و فکر میکنم اوضاع از این بدتر نخواهد بود .. هر چند که شهر زنده ای مثل اینجا فکر نکنم باشه ولی باید برم ببینم چطوره.. از طرفی دوباره دل کندن از عزیزانی دیگه (شهرزاد و بچه ها) که احساس میکنم شهرزاد واقعا به حضورم نیاز داره خیلی سخته .. الان که این تصمیم رو گرفتم وقتی به دور شدنمون فکر میکنم فشار زیادی بهم میاد اما خوب میدونم که به خاطر عادت کردن به کسی و شرایطی نمیشه راه درست رو نرفت خصوصا که الان اینجا بودنم هم فشارش کمتر از دور شدنم نیست. مطمئنا سختتر از دور شدن از 22 سال خاطرات و دور شدن از تو نخواهد بود تنها چیزی که عذابش رو برام بیشتر میکنه تنهایی شهرزاده و حضور این همه آدم بیمار اطرافش که شدیدا در قبالش احساس مسئولیت میکنم اما با اوضاع کاری و شرایط زندگی اینجا راه دیگه ای هم ندارم مگر اینکه در زمان باقی مونده تا رفتنم یه اتفاق تازه همه چیز رو برام تغییر بده .. نبض زندگیم رو تا حد زیادی از دست دادم .. احساس خوبی نیست هرگز فکر نمی کردم اینقدر زندگی سخت باشه و یا بهتر بگم هرگز سختییه اینگونه نکشیده بودم ، شاید فشارهای روانی همیشه بود اما فشارهای زندگیی تنها خیلی زیاد و همه جانبه ست... خصوصا نمی تونم توصیف کنم که چقدر سخته که زبان خوبی نداشته باشی و نتونی صحبت کنی یه احساس ضعف خیلی بزرگ درونت ایجاد میکنه.. فعلا تنها باید زبانم رو کامل کنم و دلیل دیگه برای انتخاب رفتنم از اینجا هم اینه...
افکار و حال امروزم اینه اما بهت قول دادم که تغییرش بدم و این کار رو میکنم بهترینم ، به هر حال تا بخوام در شرایط مطلوب قرار بگیرم زمان و انرژی زیادی رو باید صرف کنم ، 7 ماه برای ایجاد زندگی با امکانات زیر صفر مسلما زمان زیادی نیست، اما تنها افسوسم اینه که قدمی نتونستم پیش برم .. اگر از ابتدا رفته بودم تگزاس فکر میکنم خیلی پیشرفتم بیشتر بود تا الان! دختر خالم آدم موفقیه و راهنماییها و کمکهای زیادی برای اینکه راه ها رو بشناسم میتونست بکنه که متاسفانه اینجا چنین کسی نبود... امروز تنها منتظر یه استارت و یه تغییر کوچیک با داشتن حداقل هام ، برای اینکه تمام تلاشم رو بکنم برای تغییر اوضاع و شرایطم، امیدوارم این استارت زده بشه !
متن طولانیی شد.. نمیدونم چی نوشتم اولین متنم شاید نباید اینگونه بود اما تمام اتفاقات و احساسات و مسائل و درگیریهای فکری امروزم رو برات نوشتم عزیز دلم.. با این مریضی و این خستگی کمی پراکنده شد فدات شم :*
چند روزی میشه که همش در حال مرور خاطراتمونم .. احساس عجیبیه تا این حد زنده بودن ، نزدیک بودن و لمس تک تکشون اونم پس از تقریبا 22 ماه ندیدنت .. بی رقیبی برام سیاوشم! یاد ندارم لمس چنین احساسی رو درمورد هیچ کس در زندگیم .. به امید دیدار دوبارتم فرصت زیادی تا تولدت نیست باید بتونم در هر کجای دنیا شده کنارت باشم ... خواسته ی زیادی نیست! آرزومه وقوع چنین اتفاقی و تمام تلاشم رو برای برآورده شدنش خواهم کرد..
تا همیشه میپرستمت بی پایانم... :x :*
شیدرخ کوچولوی سیاوشم
وااااااااای شیدررررررخ دارم دیوونه میشم ! سرم داره دود می کنه از عصبانیت !!
سه بار متن نوشتم هر بار یا صفحه رفرش شد یا به یه دلیل مسخره ای پرید ! ااااااه !!
بگذریم ... باز از نو ! یادته مدتها بود می خواستیم چنین کاری بکنیم و بهت می گفتم و هربار به دلیلی نشد ؟! حالا تو این عصر رو به تاریکی نیمه مهرماه اینجا رو ساختم برات که نوعی دفتر خاطرات مشترکی باشه برامون که از اتفاقاتی که افتاده یا در شُرُف افتادنه ، از کارهایی که کردیم یا می خوایم بکنیم و ... برای همدیگه بنویسیم . حس خوبی دارم به اینجا .. یه حریم خصوصی و یه مأمن برای روح و ذهن .. حالا که فاصله ها فرصت بودن با هم رو ازمون گرفته در چنین فضای مجازی ای ذهن و روان و اندیشه مون بتونند با هم رشد کنند و بالنده بشن .. دوس دارم از چیزهایی که می بینم ، می خونم و می شنوم برات بگم .. دوس دارم سورپرایز کنیم همو و هزار تا کار پر هیجان و جدید دیگه ! تازه این تیک آپدیت رو هم برداریم فکر کنم اینجا کسی نیاد دیگه ! ... تقدیم به تویی که نقش حضور پر رنگ و خاطره-سرنوشت-شخصیت سازت برای من در غیابت همچنان مکرره و اینجاست که شاعر میگه :
... تنها تو
آن جا موجودیت مطلقی،
موجودیت محض،
چرا که در غیاب خود ادامه می یابی و غیاب ات
حضور قاطع اعجاز است ...
همیشه به یادت
سیاوش تو